وبلاک شخصی هادی لطفی پیربستی ( اشــــــــــــعار)



دیدم شبی به خواب کریستف کلمب را

می‌کرد از خدا طلب عفو و مغفرت

می‌گفت ای خدای خطابخش جرم‌ پوش

من مجرمم، قبول کن از بنده معذرت

من قاره‌ی جدید تو را کشف کرده‌ام

ای کاش برنگشتمی از این مسافرت

جمعی سفید پوست ولیکن سیاه‌ دل

کردند ناگهان ز اروپا مهاجرت

چون پایشان رسید در آن سرزمین نو

کردند اجتماع و نمودند م

گفتند: سرخ و زرد و سیه، پست و نفله‌ اند

دارند با شئون تمدن مغایرت

این قوم را که بهره ندارند از کمال

با مردم شریف نشاید معاشرت

وانگه بدین بهانه، نمودند از جفا

در آن زمان به کشتن مردم مبادرت

کشتند و سوختند و از این کار زشت خویش

برپای داشتند لوای مفاخرت

مانده است از مظالم جمعی سیاه‌کار

بر من سیاه‌ رویی دنیا و آخرت

ماهنامه گل آقا | سال دوم | شماره‌ی 4

ابوتراب جلی

وطنز پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


هزاران درود ملت قهرمان

نظرکرده های امام زمان

شما ملت بی‌نظیر جهان

زسیل بلاها همه در امان

جهان مات ومبهوت از کارتان

خداوند یار و نگهدارتان

قدمهای تان محکم و استوار

به فرمان رهبر همه جان نثار

شما دین اسلام را افتخار

شما خالق قدرت و اقتدار

بنازم بر آن غیرت و ان

که احمق بود دشمن کورتان

شما پاسداران خون شهید

که صد لعن و نفرین به آل پلید

حضور شما دشمن افکن  شده

که آوازه تان کوه و برزن شده

شعار شما مرگ بر ظالمان

ترامپ و فراعنه های زمان

زمستان ز کار شما شد بهار

شکوه بهاران شده آشکار

درود و سلامم به سید علی

که ما را بَوَد رهبر و هم ولی

"غریب"خاک پای شما ملت است

که او هم دعاگوی این امت است

(حماسه ملت بزرگ ایران را تبریک عرض میکنم)

 ۹۷/۱۱/۲۲ "پورعیسی"


بداهه‌ی شاعران گروه راه راه با موضوع چهل سالگی انقلاب

جشن چل سالگی عزت و آزادگی است

حرف از لاله وخون و دل و دلدادگی است

باز تصویر خدا را به دل قاب بریز

آسمان! پای درخت دلمان آب بریز

ای صبا هر طرف از شور و شعف ولوله کن

حرفی از جنس دعا همره این قافله کن

آن نهالی که به صد حادثه پیوند شده

حال احیا شده و سرو تنومند شده

گرچه این خاطره صدبار حکایت شده است

انقلاب از طرف دوست هدایت شده است

سرو رعنای غرور وطن است این تصویر

انعکاس ضربان دلمان شد تکبیر

قلب‌ها رشته‌ی پیوسته‌ی وحدت بودند

رشته‌ی نور که از ریشه سیاهی را کند

زخمیش گر بکنی ریشه‌یتان را بکند

تبرش هم بزنی تیغ تبر میشکند!

گله‌ها گر چه زیادست ز افراد ولی

نرود از دل ما مهر و تولای ولی

عشق در موج شب فتنه دوام آورده‌ست

هرکسی مانده در این بحر خروشان مرد است

مَثَل کشتی نوح است چو توفان شده است

وای بر حال بد آن که پشیمان شده است

راهمان سخت ولی باورمان هموار است

در همه مرحله ها دست خدا در کار است

بداهه‌سرایان:

ناهید رفیعی، مینا گودرزی،

زهرا فرقانی، امین شفیعی،

یاسر پناهی فکور

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز


غزلی از زندان

در ایام نزدیک به انقلاب، فردی که در قم شغل نانوایی داشت، به نام سید مرسل هاشمی، برای دیدن خانواده­‌اش به قریه‌ی گرگین واقع در استان کردستان رفت و سوغات سفر، شعری را همراه برد که امضای آن بلبلی در قفس» بود و در اردیبهشت 1357 از زندان تقدیم به ملت ایران شده بود.

عنوان این شعر: غزلی از زندان یا زبان­ حال یزید زمان» است که مرکز بررسی اسناد تاریخی پس از سال ها آن را منتشر نمود.

فاش می­گویم و از گفته­‌ی خود دل­شادم

بنده‌ی کارترم و هر چه کنم، آزادم

ثروت مملکت از ماست به هر جا برسد

گوییا ارث رسیده به من از اجدادم

دَم مزن ملت اگر نفت تو دادم بر باد

زآن­که گر من ندهم او بدهد بر بادم

داد و فریاد مکن زان­که مرا باکی نیست

به فلک گر برود داد تو از بیدادم

مملکت از ستم من تو بگو ویران باش

زانکه من شاد در این کاخ ستم­ آبادم

نیست در لوح دلم جز الف استبداد

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

ایستادم چو اجل بر سر مردم مغرور

دست بر سینه اگر بر در غیر اِستادم

هر که از حق بزند دم بکَنم بنیادش

گرچه دانم که حق آخر بکند بنیادم

پایه سلطنتم بر سر مردم باشد

پس عجب نیست گر از محنت مردم شادم

ساغر از خون دل خلق مدام است مرا

هم از این باده بود گرچه چنین پر بادم

عاری از مهرم و آری تو ز من مهر مجو

آریامهر اگر نام به خود بنهادم

نسبت من تو به فرعون و به شدّاد مکن

صد چو فرعونم و جلادتر از شدادم

بر سر مردم بیچاره سوارش کردم

منصب بندگی خویش به هر کس دادم

گرچه خود بنده‌ی غیرم به چنین باد دماغ

این عجب بین که من از بینی فیل افتادم

تا شدم حلقه به گوش در سرویس سیا

مستشار است که آید به مبارک­بادم

نیست امید هدایت ز خداوند کریم

زآن­که هر روز و شب ابلیس کند ارشادم

خاطرم جمع ز خون­خواهی ملت باشد

چون­که وقت خطر ارباب کند امدادم

لیک هستم نگران باز که ناگاه چنان

گیرد حلقوم که بیرون نشود فریادم

بِبَر ای پیک حق این شعر ز زندان بیرون

به جهانی برسان ناله استمدادم

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 


پروردگارا . گوش؛ به این - آدم کُن

وامانده ‌ بند ِ دل؛ آن را -  محکم کُن

از مال ِ  این دنیا؛ چیزی نمی‌خواهم

در  راه ِ   اهدافم؛  مرا  -  مصمّم کُن

از وعده‌ی ِ  بهشت؛ کمی - نشانم ده

دنیا   و   آن  دنیا  -   بعداً  جهنّم کُن

بسیار  -  دیدم من؛  شما  عطا کردی

بنما؛  نگاهی تو -  جام ِ  مرا  جم کُن

بگو؛  که دل داری - از ما؛  خبر داری !؟

کمتر - دل ِ  ما  را؛  ویرانه‌ی ِ  بم کُن !

مگر؛  شما   این  خلق  -  نیافریده‌ای !؟

قاطی ِ مخلوقات؛ کمتر، شما  غم کُن !

می‌خواهم  از تو - این  قامتم  فقط:

ای‌خالقِ هستی، پیش ِخودت خم کُن

کُفر   مپنداری  -   گر  که،   بگویمت:

به خلق ِ  پُر دردت،  کمتر -  ستم کُن !

زبان؛  شَوَد  لال -  چشم؛  شَوَد  کور

کُفر،  اگر  این بود؛  دستم  -  قلم کُن

دلیل ِ  جُرم ِ  ما؛  بپرس  -   بگویمت

شاید؛ قبول اُفتاد -  بعد . مُتّهم کُن

داغ‌و غم‌و هجران، درد و کم ِ دوران !

یک‌جا؛ این‌ها را -  با هم  مجسّم کُن

گر؛  کم  نیاوردی  -  تو؛  تاب  آوردی

آن‌گاه؛  ما را  تو -  رسوای ِ  عالم کُن

درد ِ دلِ من هیچ، این‌یک اجابت کُن

عیبی ندارد،  بعد؛  جایم -  جهنّم کُن !

با من  معامله  -  بنما  .  ای  یزدان

من؛ خواهشی دارم -  لطفاً؛  کرَم کُن

بی مادرم؛ هیچم - عُمرش نما افزون

هرچه که‌می‌خواهی؛ عُمرِ مرا کم کُن

حسن_جهانچی

۲۰ بهمن‌ماه - ۱۳۹۷

HasanJahanchi


نهضت ما شعر عشق و شور بود

داستان راهیان طور بود

رویداد بهمن پنجاه و هفت

معجزی همچون نشور و شور بود

آفتاب عشق تابید از افق

چشم خفاش از تماشا کور بود

آمد آن یاری که با سوز جگر

چارده سال از دیارش دور بود

پرچمی افراشت اندر ملک عشق

آنکه بر احقاق حق مامور بود

جلوه کرد از پشت ابر تیرگی

کوکبی که طلعتش مستور بود

آمد و اصنام باطل را شکست

کاو به نام بت‌شکن مشهور بود

شد ذلیل آن حاکمی که در جهان

منطقش ظلم و مرامش زور بود

یاد آن ایّام پیروزی به خیر

کامّت مغموم ما مسرور بود

انقلاب ما به تعبیر امام

ای کلامی» انفجار نور بود

شاعر:

استاد_کلامی_زنجانی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

اسد


مناظره ی دو ساندیس خور

هر چند که زندگی پر از غم شده است

آبمیوه عیشمان فراهم شده است

فردا همه با امید "سیب موز" رویم

ساندیس درون خونمان کم شده است

و در جواب می فرماید:

فردا همگی قوی و جانانه رویم

تا کور شود نگاه بیگانه رویم

هر سال اگر به شوق ساندیس رفتیم

امسال یقین به شوق تکدانه رویم

ما_می_آییم

محمدرضا شکیبایی زارع

طنزیمtanzym_ir


بی‌خودی؛ تقویم ِ شمسی را، نمودند شلوغ

با زر و ظلم و ریا - تزویر و زور و با دروغ

غیر ِ خود - با ایل‌شان؛ بی‌بصیرت بوده‌اند

حقّ‌ ما بُردند، خود؛ غرق‌ند در حقّ‌و حقوق

این وطن؛ تابان ِ تابان بود - بر روی ِ زمین

با کج‌اندیشی‌شان؛ کردند وطن‌را بی‌فروغ

نسل ِ پُر دردیم ما - نسلی ز ِ جنگ و خون

گوئی‌در چهل‌سالگی؛ تازه‌رسیدیم به بلوغ !

نسل ِ ممنوعیت و سانسور - نسل ِ حاشیه !

نسل ِ هیس و لال باش، جایِ دیالوگ؛ بوق !

ما طلب‌کاریم از آن؛ آدم نماها - جز فریب

از ت مانده کافی؛ از برای‌ِشان آروغ !

کُشته‌اند؛ هر "عاشقانه"، در درونِ قلب ِ ما

نسل ِ ما بی‌میل شُد؛ به‌عشق‌و هم معشوق

بس فراوان  دیده‌ایم؛ درد و غم و هجران

با سر ِ سبز و زبانِ سُرخ؛ گشته‌ایم بی‌ذوق !

بس . به هر  ترفند؛ سجل‌ها - مُهر خورد

ما شُدیم؛  بی‌زار  از -  هر جعبه و صندوق !

گاو صندوق - یا که صندوق ِ صدقات - یا:

هرچه شُد "صندوق" - گشته‌ست بی‌وثوق !

بد - خیانت کرده‌اند؛ با "زُهد" و با "تزویر"

گوئیا؛  "کشک"یم یا - چیزی مثال ِ  "دوغ" !

دست‌بردارید؛ زِ رویِ نسلِ بدبختی چو ما

تا به کی این ظلم‌ها؛ بَرما شَوَد چون یوغ !؟

بی‌مروّت‌ها؛ خداوند آفریده، تک‌تک ِ ما را

ما نفس‌داریم و هستیم؛ جزء این مخلوق

حسن_جهانچی

۱۳ دی‌ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت


حضرت_زهرا مرثیه_حضرت_زهرا

به درد و غم گرفتارم چه سازم

پس از تو بی کس و یارم چه سازم

زجا برخیز و کاری کن عزیزم

گره افتاده در کارم چه سازم

پریشانم پریشانم پریشان

بیا و قلب یارت را مسوزان

به پای هم دوتایی پیر گشتیم

دهد امشب نگاهت بوی هجران

خدا داند که من طاقت ندارم

میان قبر جسمت را گذارم

چگونه من لحد چینم به رویت

مرو از دستم ای دار و ندارم

علی جان کن نظر آشفته حالم

ببین ای همسفر بشکسته بالم

در این نه ساله هرچه دیدی ای یار

حلالم کن حلالم کن حلالم

پس این بر غم غربت اسیری

علی جان گریه کن آرام گیری

از آن ترسم که غم گیرد گلویت

تو با این حال، قبل از من بمیری

خدا لعنت کند آنکه مرا زد

اراذل های یثرب را صدا زد

همین که دید سرگرم تو هستم

به جان تو لگد را بی هوا زد

نفس های گرفتار من افتاد

به دست خادمه کار من افتاد

بدان آقا مقصر من نبودم

تکانی خوردم و بار من افتاد

شاعر:

قاسم_نعمتی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


السلام علیک یا سیدة الشهیدة

بداهه ی شاعران گروه راه راه

به مناسبت شهادت بانوی دوعالم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

شعله افتاده به جان علی از چشم تری

از تماشای در سوخته و بال وپری!

مادری باز دراین کوچه زمین خورده مگر؟

که برآشفته ز سوز نفس او پسری؟!

مردی از کوچه گذر کرده به دستی بسته

شاید از کوچه،که افتاده کناری، سپری!

سینه اش غرق به خونابه ی نامردمی است

زده این شعله به زخم دل او نیشتری

پشت آن در چه گذشته است میان گل ومیخ

که شکسته است ز  پیدایی رازش کمری

خواست تا پاک کند خاطره ی حادثه را

چه کند مانده به دیوار و در از خون اثری

بس که این شهر هواخواهی مهتاب نکرد

هیچکس از اثر ماه ندارد خبری

کیست این مرد که بی فاطمه تنها شده است؟!

که گرفته است به زانوی غم خویش سری

سرو باغ نبوی فاصله ی خیر وشر است

هان به جامانده به دوش چه کسانی تبری؟!

گر نبود امر نبی مانع حیدر آن روز

میگذشتند سگان از دم تیغ دو سری

چادر مادرمان سوخت واز شعله ی آن

تا ابد در دل هر شیعه به پا شد شرری

گریه ها از نفس انداخت دلم را امشب

شاعری کاش نگوید غزل بازتری!

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


تا سید علی جان،ِ خراسانی هست

فرماندهیِ مُلکِ سلیمانی هست

تا اَربده ی دشمن اسلام به پاست

خشم و غصبِ یَل یَلِ کرمانی، هست

هر جا که علی هست ، حسن هم باشد

سیدحسن از خِطّه ی لبنانی، هست

این عرعرِ داعش و یهودی کشک است

با این سه غیور، باد و طوفانی هست

این شورِ ولایت که شده عالم گیر

از عشق، به ساحتِ جمارانی هست

ویرانه شود کاخِ سلاطینِ سعود

کاخِ ستمی که رو به ویرانی هست

اسلام بنا به مهربانی دارد

این شیوه ی وحدت مسلمانی هست

تا سایه ی مهدی به سرِ ما باشد

جمهوریِ اسلامیِ ایرانی هست

نسیم وحی

nasimevahy

اللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرَج


این شعر خیلی قشنگه بخونید:

دلِ تنگم دوباره سادگی کرد

بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

دلم یاد بیست سال پیش کرده

هـوای بـستـگان خـویـش کرده

همان موقع که دلها شاد بودند

هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

همه کوی و گذر لطف و صفا بود

سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت

زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

یه رنگی بود و لطف و مهربانی

سـرور و جشن بود و شـادمـانی

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد

کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟

چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد

همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

چطوری بسته شد درهای رحمت

کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

چرا مردم شدند در غم گرفتار

دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟

جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره

پدر از بچه خود ننگ داره

پـدر سالاری از بن ریشه کن شد

پسـر سالاری و خر در چمن شد

جوان تا ظهر زیر رختخوابه

پدر بیچــاره در رنـج و عذابه

قدیما که همش حرف پسر بود

عـصـــای پیــریِ دست پدر بود

کنون برخی پسرها بی بخارند

تعصب مـــردی و غیــرت ندارند

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد

همه دلها پر از کین و غرض شد

نـهــال آرزوها بی ثمر شد

برادر از برادر بی خبر شد

دگر حـرفـی ز عمو و دایی نیست

چه شد خاله، خبر از زندایی نیست

پســر خاله نمی گیرد سراغت

نمی روید گلی دیگر به باغت

همــه فـامـیـل از هـمـدیـگه دورند

چرا اینگونه سرد و سوت و کورند

بسی لعنت به این رسم زمونه

به این دنیـای بر عکس وارونه

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره

یکی دیگر موتور سیکلت هـم نداره

یکی در پول و ثروت غوطه ور شد

یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

یکی املاک و صدها خانه داره

یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

یکی درگیر درد بی علاجه

یکی دنـبــال وام ازدواجــه

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری

یکی در پارتی و شب زنده داری

یکی بنز ویـکـی مـایلـــر سواره

یکی بر تلگرام و اینستا سواره

ببخشید که این بنده سادگی کرد

دلـــش یـــاد زمــــان بـچـگــی کرد

التماس دعاوتفکروصلوات


ایام هفته با شعر

شنبه شروع هفته/خدا یادم نرفته

خالق این جهانه / خدای آسمانه

ذکر لبم همینه/یارب العالمینه

یکشنبه یادت باشه /  خدا با بنده هاشه

بازم دلت رو شادکن /بخشندگی شو یادکن

بگوهمین رو والسلام /یاذالجلال والاکرام

بعداز روز یکشنبه/رسید روز دوشنبه

از ته دل میخونم  / خدای مهربونم

توقلبای ما جاته / یا قاضی الحاجاته

سه شنبه هم یه روزه /نذار دلت بسوزه

بازم خداخدا کن /نعمتاشو نگاه کن

بگو فقط تو همین/ یا ارحم الراحمین

توی تموم روزا/ مثل چهارشنبه ها

خدارو میشه یادکرد/شادی هارو زیاد کرد

ذکر خدا معلومه / یاحی ویاقیومه

هست ذکرپنج شنبه ها/شکوه ولطف خدا

لااله الاالله/خدایی نیست جز خدا

ملک الحق المبین / لطفهای او را ببین

جمعه ها باصلوات/ تو میرسی به حاجات

دعا دعا دعاکن /خدارو توصداکن

خدا ظهور آقا  /   نزدیکتر بفرما


یکی از عشق های نسل جدید

که فراگیر و مُسری است و شدید

عشق ناغافل است و یکباره

که کند چُرت شخص را پاره

در عزا یا که جشن و مهمانی

یا که در پرسه ای خیابانی

ناگهان دختری _بدون خِشاب_

می کند تیر عشق را پرتاب

غالبا تیر عشق آن دختر

می خورد سیخ، توی قلب پسر

طبق معمول تا رسد اورژانس

کلّه پا گشته طفلکِ بدشانس

گر که باشد نشانه گیری خوب

پسرک می شود وِلو در جوب

می کند عشق در دلش ریشه

نطفهٔ عشق منعقد میشه

دخترک می کند همان اول

با جوانک شماره ردّ و بدل

نم نم و ریزه ریزه و کم کم

می شود ارتباطشان محکم

روز و شب با همند و پیچیده

دوقلوی به هم نچسبیده!

می شود عشقِ این دو یارِ اَیاغ

نم نمک گرم و پر حرارت و داغ

مدتی بعد از آن بدون دلیل

عشق شان می شود به یخ تبدیل

هیچ از این پشت پا به عشق زدن

کَک شان هم نمی گزد ابداً

چونکه دارند یارِ با احساس

دو سه تا توی قلب شان، زاپاس

حیف از این عشق های ناب و لطیف

که علی رغم رنگ و روی ظریف،

به دهان نارسیده منقضی اند

عینهو دستمال کاغذی اند!

ابوالفضل زرویی نصرآباد

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 


http://uupload.ir/files/gro_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C.jpg

جمعه یعنی در سرت فکر نگارت آمده

جمعه یعنی وقت ناب انتظارت آمده

جمعه یعنی لحظه ای را با خیالش سر کنی

جمعه یعنی با غم و فکر وصالش سر کنی

جمعه یعنی نام او باشد فقط روی لبت

جمعه یعنی عشق او باشد فرآیند تبت

جمعه یعنی حسرتت تنها نگاه روی او

جمعه یعنی آرزوی مجعد گیسوی او

جمعه یعنی عطر نرگس در هوا سر میکشد

جمعه یعنی قلب عاشق سوی او پر میکشد

جمعه یعنی روشن از رویش بگردد این جهان

جمعه یعنی انتظار مَهدی صاحب زمان (ع)


قطعه والنتاینیه،

تقدیم به همه عشاق گوگولی و حیوونکی به مناسبت روز ولنتاین!

چهارده فورﻳﺔ المبارک!

روز شهادت کشیش والنتاین

دو تا جوونِ جَو زده تو کافه

سفارشِ قهوه می‌دن با سان شاین

پسر می‌پرسه خوبه حالت گُلم؟

طرف می‌گه فدات بشم I am fine

یه توله خرس هدیه می‌ده به بانو

جیغ می‌زنه: چه نازه واقعا" mine?1

یه کارتِ پستال که با خط میخی

نوشته روش:From your valentine

خلاصه بلغور می‌کنن انگلیش

مثل یه طوطی که مقابل آین.

( جا نشد اونجا "های" غیر جیمی!

امون از این قافیه لحیمی‌)

هست عزیزم این سوسول بازیا

مخصوص اون آب و هوای آلپاین2

مرد اونه که پاشه بره تو روستا

عرق بریزه پای داس و کمباین

نه اینکه رختخوابشو تو فیسبوک

بندازه و همیشه باشه آن لاین

بی خیر از رسوم عید نوروز

تحویل سال اون دو هزار و ناین!

عمرشو هی بیخودی دور بریزه

بره تو خط مد و طرح و دیزاین

می‌خوای ببینی عشق واقعی رو؟

بشین پای فیلم ز کرخه تا راین!

تو هم نرو بیشتر از این رو منبر

به قول اصفَهونیا بیا پاین!

1- مالِ من

2- آب و هوای سرد کوهستانی منتسب به کوههای آلپ اروپا

اثری از دکترعباس_

ولنتاین

طنزیمtanzym_ir

 


السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه

من فقیری بینوایم دوستت دارم حسین

سائل کـرب و بلایم دوستت دارم حسین

رِند عالم سوزم اما تا به اسمت می رسم

نوکری بی دست و پایم دوستت دارم حسین

هر که هستم خوب یا بد، دوزخی، اهل بهشت

بی خدایم، با خدایم دوستت دارم حسین

من بهشت بی تو را پس دادم آقا سالـهاست

ساکـن بزم عـزایم دوستت دارم حسین

تربت تـو جـای خود‌ دارد، غبار زائرت

بارها داده شفایم دوستت دارم حسین

اینکه در داغ تو اشکی دارم و م

مادرت کرده دعایم دوستت دارم حسین

لطف زینب شاملم شد اکبرت دستم گرفت

با غــم تـو آشنایم دوستت دارم حسین

در میان هـرولـه بر سینه میکـوبم اگـر

با رقیه همنوایم دوستت دارم حسین

لنگ لنگان خویش را تا پای نیزه می رساند

ای پدر بشنو صدایم دوستت دارم حسین


افسوس که جا مانده ی نسل شهدائیم

سخت است بگویم که کنون ما به کجائیم

ای همسفران خوب پریدید و برفتید

در کوچه ی دلتنگی تان  نغمه سرائیم

هر برگ شقایق که رسیم خاطره گوید

دلتنگ رفیقان سفر کرده ی مائیم

گفتیم ز بعد شهدا حافظ خونیم

لکن همگی در صدد جور و جفائیم

یاران که برفتند که ما سخت بمانیم

مجروح زمان گشتیم ودربند هوائیم

امروزهمه خاطره ها گشته فراموش

آزرده دل و زخمی صد آه و نوائیم

امروز دگر جای شما خالی خالیست

فریادغریب است تهیدست وگدائیم

شهادت جمعی از جان برکفان بلند قامت سبز پوش بدست مزدوران تروریست و اجنبی پرستان خون آشام را به پیشگاه آقا امام زمان (عج) مقام عظمای ولایت و پاسداران عزیز و امت شهید پرور تبریک و تسلیت عرض میکنم

ارسالی  (پورعیسی)


کاش می شد خنده را تدریس کرد

کارگاه خوشدلی تاسیس کرد!!

کاش می شد عشق را تعلیم داد

نا امیدان را امید و بیم داد!!

شاد بود و شادمانی را ستود

با نشاط دیگران دلشاد بود!!

کاش می شد دشمنی را سر برید

دوستی را مثل شربت سر کشید

کاش می شد پشت پا زد بر غرور

دور شد از خودپسندی,دور دور

با صفا و یکدل و آزاده بود

مثل شبنم بی ریا و ساده بود.

از دو رنگی و ریا پرهیز کرد

کینه را در سینه حلق آویز کرد.

کاش می شد ساده و آزاد زیست

در جهانی خرم و آباد زیست!!!!

maax1


(مناظرۀ پژو و پراید!)

-با رخصت از پروین اعتصامی!-

پژو» یک روز طعنه زد به پراید»

که تو مسکین چقدر یابویی!

با چنین شکلِ ضایعی بالله

بی‌جهت توی برزن و کویی

رنگ لیمویی مرا بنگر

ای که تیره، شبیه هندویی

من تمیزم ولی تو ماه به ماه

مطلقاً دست و رو نمی‌شویی

بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!

که به هیئت شبیه لولویی

من نه خودرو،گُلم، سَمن‌بویم

تو نه خودرو، گیاه خودرویی!

من به پاریس بوده‌ام چندی

زیر پای چهاردهم لویی»(!)

روی باسکول» بیا،بپر،بینم!

روی‌هم رفته چند کیلویی؟!

در تو آهن به کار رفته ولی

نازکی عین برگ کاهویی!

صاحبت با تو گر به جایی خورد

سهم الارث ورثّۀ  اویی!

از پژو» چون چنین شنید پراید»

گفت:ای دوست!چِرت می‌گویی

بنده گیرم به قول تو  یابو،

تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تو هم از ساکنان این کویی!»

انتقادی اگر ز من داری

مطرحش کن،ولی به نیکویی

زیر این آسمان مینایی

ای خوشا فکر و ذکر مینویی

خویشتن را بسوز و  راحت شو

بی‌علاج است آتشین‌خویی

بخت باید تو را نه آپشن و تیپ

ای که در بندِ چشم و ابرویی

بخت ماشین اگر سپید بُوَد

خواه بِژ باش، خواه لیمویی!

ارج و قربم کنون ز تو بیش است

زانجهت در پی هیاهویی

خوار بودم ولی عزیز شدم

کرد دوران ز بنده دلجویی

قیمت من کنون رسیده به بیست 1

این منم من، پراید» جادویی!

توی بنگاه پیش هم بودیم

غَرّه بودی به خوش بر و رویی

بنده رفتم فروش و یکماه است

توی دپرس،هنوز آن توُیی!!

سعید_سلیمان_پور

1. این شعر در دوم اسفند 91 در رومه فقید تهران امروز» چاپ شده بود، وقتی که قیمت پراید به 20 میلیون رسیده بود!

حکماً اگر پراید این روزها را می دید -که قیمتش  به ۴۷ میلیون(!)  رسیده است!- دهن به دهن شدن با پژو را کسر شأن خود می‌دانست!

bolfozool


مش فرج کارمند و شب اول قبر

چند قدم پایین تر از نهر کرج

زیر ماشین رفت و له شد مش فرج

زد از این دنیای پر زحمت به چاک

غسل دادند و سپردندش به خاک

طبق معمول آمد آنجا دو مَلَک

با مداد و کاغذ و چوب و فلک

گفت با آن بینوا از روی خشم

هر چه میگویم بگو. گفتا بچشم

گفت شغلت چیست؟ گفتا کارمند

ساکن تهران ولی اهل مرند

گفت برگو تا چه داری سور و سات

از نماز و روزه و خمس و زکات

یک به یک نام همه پیغمبران

بی غلط بشمر که باشی در امان

حج واجب گر بجا آورده ای

پول آن را از کجا آورده ای؟

نامه ی اعمال گر باشد سیاه

می کنم من روزگارت را تباه

مش فرج از جا کمی جنبید و گفت

کم به گوش من فرو کن حرف مفت

من کجا وقت عبادت داشتم؟

کی مجال قرب و طاعت داشتم؟

نصف عمرم در اداره شد تلف

نصف آنهم شد تلف در توی صف

از برای روغن و صابون و نفت

آبرویم در میان خلق رفت!

دایما آنجا من شوریده بخت

می زدم در زیر کفشم نیم تخت

در اطاقی خیس منزل داشتم

فکر صاحبخانه در دل داشتم

روزه گر سی روز بوده برقرار

من تمام عمر بودم روزه دار

این مرا برنامه ی هر روزه بود

کی دگر وقت نماز و روزه بود

مرحمت فرما بیا روی زمین

چند روزی همچو ما شو خوش نشین

تا فراموشت شود لطف خدا

می شوی اهل جهنم مثل ما

گر تو می بودی به جای این حقیر

کفر می گفتی دمادم ای ن

مش فرج زین حرفها بسیار گفت

گفت و گفت و گفت و گفت و گفت

نامه ای داد و فرستادش بهشت

در میان نامه این مطلب نوشت

حامل این نامه قبل از مرگ خویش

سوخته در بین آتش پیش پیش

Ali  * Mojdehi


سهل است که اُستان بکنی، یکشبه ده را

با آتش کبریت، کنی آب، زره  را

از پیچ و خم گردنۀ پر مِه حیران

با بادبزن محو کنی تودۀ مه را

کاری کنی از قحط بزه، قشر بزهکار

یک عمر بگردند و نیابند بزه را

آنگونه شود عدل فراگیر که مردم

از هم نشناسند پس از این که و مه را

یا طبق یکی از نسخ خطی نایاب

از هم نشناسند پس از این مه و که را

با تیر و کمان آرش اگر زنده شود باز

جرئت نکند لمس کند مرکز زه را

طوری بشود فخر کند دانش امروز

بشکافی اگر جای اتم هستۀ به را

از گوجه به رب میرسد آدم نه به انگور

در دیگ بجوشاند اگر گوجۀ له را

از قفل گذشتیم-بماند-که نشد باز

حاشا که کلید تو کند باز گره را

ناصر فیض

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


آمدی -  تا  کودتا   برپا  نمائی،  سخت بود

رأی‌ها؛  دیدی، برابر گشته با -  مقدار ِ سود

کودتا؛  تنها -  دشوار است، برادر  جان ِ من

عاشقِ "رشت"ی‌و می‌دانیم؛ باید این ستود

با متانت  -  از  حقایق؛  پرده  را  برداشتی

دیدی امّا؛  پا فراتر  رفته از -  حدّ و حدود !

درد؛  پُشت ِ درد -  سنگ؛ پی در  پی رسید !

از همان  وقتی؛  به شورا،  نمودید -  ورود

گفته‌ای تو بارها؛ "ای‌رشت - شهرِ خسته‌ام" !

خستگیِ شهر ِ خسته؛ سخت می‌باید زدود !

ما که می‌دانیم؛ برایِ "شهر ِ باران"ها نداری

آرزوئی؛ غیر ِ آبادی‌و سبزی‌و شادی‌و صعود

رشت‌وندان؛ با دلِ و جان، رأی دادند به تو

لطف‌ ِ یزدان؛ درب ِ شورا را برای ِ تو گشود

در زمانی که  به اصلاحات؛  پُشت ِ پا زدند

روی ِ آرمان‌های ِ اصلاحات؛ ماندی باوجود

در میان ِ جمع ِ شورا - در پیِ اصلاح نباش

بارها  با دوستان،  گشتیم؛ امّا حیف - نبود !!

رو سپیدی تو - بدانند؛ افتخار ِ نسل ِ مائی

"ژنرال" ها؛ به ‌یقین - روی ِشان باشد کبود !

دور باد -  از تو؛  گزند ِ روزگار ِ  بد سرشت

دور باد؛ چشم ِ بلا خیز ِ بخیل و هر حسود

افتخار ِ -  نسل ِ سوّم‌های ِ گیلان؛  #ذاکری

رادمرد ِ  شهر ِ رشت؛ بر تو  #بهراد -  درود

حسن_جهانچی

۲۵ بهمن‌ماه - ۱۳۹۷

دکتر_بهراد_ذاکری

پزشک_مردمی

جوان_سبز_اصلاح‌طلب

شورای_شهر_رشت

HasanJahanchi


حضرت_ام_البنین

می سوخت و در سینه اهی شعله ور داشت

از بعد زهرا حال و روزی خون جگر داشت

با دیدن چشمان حیدر گریه می کرد

از غصه های هر شب و روزش خبر داشت

جان ها فدای انکه به طفلان زهرا

از هر کس دیگر ارادت بیشتر داشت

نذر حسینش کرده بود هر بچه اش را

ان مادری که دامنش قرص قمر داشت

زینب همه عشقش ۰ دگر دختر نمی خواست

اما دلش می خواست بیش ازاین پسر داشت

جان ها به قربان و فدای مادری که

روزی رزق سفره اش خیلی ثمر داشت

سنگ مزار خاکی و بی سایبانش

ایکاش زائر نه فقط یک رهگذر داشت

ام البنین امد به استقبال زینب

زینب برایش مشک پاره با سپر داشت

بعد از حسین ام البنین ام البکاء شد

بعد از حسین چشمان بارانی و تر داشت.

شاعر :

مهدی_شریف_زاده

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


مشکلی با ما ندارد زندگی بیکار نیست.

درد اگر از ما نباشد زندگی بیمار نیست.

هر کجا تقصیرمان را گردنش انداختیم.

جرم بیچاره به جزء ، کوتاهیِ دیوار نیست.

برگه های برد را دائم به نام خود زدیم.

اسم ما در صفحه های باختن انگار نیست.

ذهنمان همواره در حفظِ کلاه از باد بود.

گرچه در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست.

وقت باران گریه را از آسمان پنداشتیم.

واقعیت زیـر چتـر خـالیِ پندار نیست.

تابش خورشید میسوزاند اما واضح است.

در وجود آسمانِ مصلحت ، آزار نیست.

مثبت اندیشان به هنگام مصیبت شاکرند.

شکر نعمت که فقط در قالبِ گفتار نیست.

چون

انسان ها همیشه "بُت" می‌سازند .

بعضی ها با "سنگ و چوب"

عده ای با "باورهایشان"

اولی ترسناک نیست،

چون با یک تبر در هم می‌شکند !

ولی دومی بلایی است که هیچ جامعه‌ای از آن مصون نمانده است!

پس بشکن .

باورهایی را که از تو یک زندانی ساخته است.

باورهایی که به تو اجازه سوال کردن را از ماهیت باورت را نمیدهد.

باوری که از ترس و یا تعصب تو سرچشمه میگیرد

باورهایی که فکر و اندیشه ترا برترین

جلوه گر مینماید

اگر چنین کنی شکر خدا بجا آورده ای .

 


http://uupload.ir/files/bhzx_%D9%85%D8%AB%D9%84.jpg

مثل ماشین است و در دارد پراید

چارتا چرخ و سپر دارد پراید

اگزوز و دینام و شمع و فیلتر و

دلکو و رینگ و فنر دارد پراید

گرچه آدم نیست اما از قضا

معده و اثنی عشر دارد پراید

پیشتر پرسیدم از راننده ای

ای فلان، آیا پدر دارد پراید؟

توی گوشم گفت آرام این خبر

یک زن و چندین پسر دارد پراید

غیر از این مورد گمانم بی پدر

چندتا هم زیر سر دارد پراید

تازه در تولید مثل انگیزه‌ای

مثل ابناء بشر دارد پراید

ناقلا بد آب زیر کاهی است

کارهایی مستتر دارد پراید

غیر از این‌هایی که گفتم مختصر

چندتایی هم هنر دارد پراید

فی المثل در جاده پر پیچ و خم

ناگهان قر در کمر دارد پراید

یا که توی جاده‌های مال رو

گهگداری زور خر دارد پراید

توی مصرف کردن انصافا ولی

اشتهایی مختصر دارد پراید

آنقدر ایشان اصالت داشته

ریشه در عهد قجر دارد پراید

تازه دیده ناز وی را می خرند

گفته که قصد قطر دارد پراید

مشتری های تمیز و شیک و پیک

از فراری بیشتر دارد پراید

سرعتش مثل عقابی چابک است

چرخ نه انگار پر دارد پراید

توی چندین حسن بالایی فقط

عیبش این باشد خطر دارد پراید

JAVALDUOZ

[جوالدوز (صالح)]


وقتی که با صدای رسا گریه می کند

گویا تمام کرب و بلا گریه می کند

راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است

مادر نشسته مشک تو را گریه می کند

با یاد دست های تو هی سینه می زند

زیر علم برای شما گریه می کند

وقتی به روی فرق سرش مُشک می زند

حتماً از آن عمود جفا گریه می کند

مادر فدای روی خجالت کشیده ات

زهرا برای تو به خدا گریه می کند

مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها

دیدی که شیرخوار خدا گریه می کند

یک دست تو که بر سر راه حسین بود

آن دست دیگرت به کجا گریه می کند

آن دست را مدینه به یک کوچه دید که

بر روی دست مادر ما گریه می کند

مادر فدای وفایت شود ببین!

ام الوفا، برای وفا گریه می کند

من پا شدم که راه بیفتم، قدم شکست

حالا حسین در همه جا گریه می کند

رحمان نوازنى

 

 


حضرت_ام_البنین

خوب است که مادر دلِ نَر داشته باشد

دور و بَرِ خود چند پسر داشته باشد

خوب است که مادر نرود جز به ره عشق

چون فاطمه احساس خطر داشته باشد

خوب است برای مددِ زادۀ حیدر

از نسل علی سایۀ سر داشته باشد

می گفت به فرزندِ یَلَش مادر عباس:

بایست علمدار جگر داشته باشد

خوب است که در لشگرِ خود زادة زهرا

بالای سرِ خیمه قمر داشته باشد

وقتی خطری مایۀ تهدید امام است

اینجاست که بایست سِپر داشته باشد

روزی که امان نامۀ کفّار بیاید

دل باید از این فتنه خبر داشته باشد

حیف است که خون با عَرَقِ شرم نریزی

تا اهلِ حرم دیدۀ تر داشته باشد

با فاطمه گویم که منم دل نگرانت

جانِ پسرانم به فدای پسرانت

شاعر:

محمود_ژولیده


مادرِ عباسم و، عشقم حسینِ فاطمه است

خوش به حالم، نامِ من امُّ البنینِ خادمه است

قطره ای بودم ولیکن وصلِ دریا گشته ام

زوجه ی شاه و کنیزِ بیتِ زهرا گشته ام

هرگز از دامانِ او دستم نمیگردد رها

ذرّه ای از خاک باشم در حریمِ این سرا

آنکه از باغش شود هفتاد و دو گل بهترین

کربلایش می بر پا نماید در زمین

سر نهم بر آستانش با کمالِ افتخار

کز حسن دارد صفا وُ از حسینش اعتبار

نور می بینم در این دو از چراغِ کیستند؟

آفتابی جز نبی و یاس و حیدر نیستند

هر دو سعدِ اکبرند و بر خلایق برترند

سیّدِ عالی مقام و هر دو عالم سرورند

شکرِ حق گویم که هستم از محبّانِ بتول

تا طوافِ جان کنم بر گردِ طفلانِ بتول!

هستی محرابی


چه خوش است یاد یاری که به دل نشسته باشد

چه نکوتر آنکه یادت زدلش نرفته باشد

چه خوش است حال و روزی که به عشق بگذرانی

برسی به کام وکارت زغمش گذشته باشد

چه خوش است آنکه دلبر نگهش  سوی  تو باشد

به نگاه نازنینی غم دل نوشته‌باشد

چه خوش است دیدن یار پس از آن فراق بسیار

که زفرقتش غباری به دلت نهفته باشد

چه خوش است یاد دلدار بنوازدت پگاهی

چه نکوتر انکه عشقت به دلش گرفته باشد


نوسروده ای تقدیم به حضرت ام البنین (س):

ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی،

که همراه امیری، چون امیرالمومنین باشی

ببین باید چقدر احساس باشد در دل شیرت،

که در بین ن، تنها تو عباس آفرین باشی

شجاعت را، شرافت را، بلاغت را، ولایت را

خدا، یک جا به تو بخشید، تا امّ البنین باشی

همه عالم، پسر دارند، تو قرص قمر داری

مگر بی نور میشد، مادر زیباترین باشی؟

مگر بی نور می‌شد، در دل خورشید بنشینی؟

تمام عمر با عباس و زینب همنشین باشی

گرفتی دستِ ماهی را که از ما دست می‌گیرد

رسیدی، باغبانِ غیرتٌ للعالمین باشی

رسیدند و فقط پرسیدی از زینب: حسینم کو؟

تویی اُمّ الادب؛ آری! تو باید اینچنین باشی

پسرهای تو را کشتند، اما اِرباً اِرباً ، نه!

نبودی شاهد تکرار اکبر، بر زمین باشی

هوای پر کشیدن سوی حق داری و حق داری

پس از کرببلا سخت است که ام البنین باشی

قاسم_صرافان

samtekhoda3


من ملکه‌های بی‌تاجی را می‌شناسم

که بلندی ناخن‌هایشان را داده‌اند

و چروک پای چشم گرفته‌اند

و زنبورهای سیاه و سفیدی

که شش‌ضلعی‌های خانه‌شان را

با آب دهان شوهر افلیجشان چسبانده‌اند

من مورچه‌ی سیاهی را می‌شناسم

که صدهزاربار از یک دیوار سفید بالا رفته

و با سر به زمین خورده

و خدمه‌هایی را که واریس پای‌شان

هم‌اندازه‌ی گردنبندهای صاحبخانه‌هاشان شده

من ن ساده‌ای را دیده‌ام

که دست‌های ترک‌خورده‌شان را

در انتظار خاکسترهای تکانده شده

زیر پنجره‌ی اتاقت گرفته‌اند

من قابله‌ی احمقی را می‌شناسم

که در پایان نمایش

در غفلت گل‌ها و دست‌ها

همیشه به دنبال دو کبریت نیم‌سوخته می‌گشت

گل سر قبر بیمارانش

۱۷دی۷۵

به_جای_مقدمه

چیزی_شبیه_زندگی نمایشنامه

حسین پناهی:

hoseinpanah


*انتشار به مناسبت روز_زن*

مرد:

گفتی که ز خرج زندگی آگاهم

با این همه سرویس طلا می خواهم

دیگر کف دست من نه مویی است نه گوشت!

یک پوست فقط مانده! بکَن این را هم!

زن:

ای که بر اسب سفیدت پیش از این بودی سوار!

بعد، اسبت شد پراید شصت و سه اسب بخار!

ساعت و سرویس اصلا پیش کش! حداقل

امشب و فردا سرت را از اینستا در بیار

روز زن مبارک

طنزیمtanzym_ir


حضرت_زهرا

مدح_حضرت_زهرا

چله نشین صدفم، دُر شدم

از نفحات نبوی پر شدم

بنده ی دل تا که شدم، حُر شدم

روی لبم نشسته این زمزمه

فاطمه یافاطمه یافاطمه

تشنه شدم، آب زلالم بده

گرسنه ام، رزق حلالم بده

مرغ بهشتم، پر و بالم بده

کبوتر گنبد خضرا منم

عبد نبی، نوکر زهرا منم

فرصت چل روزه ی حق سر رسید

سیب بهشتی معطّر رسید

خدیجه را سوره ی کوثر رسید

خیر کثیر ازلی آمده

همسر محبوب علی آمده

باز در لطف خدا باز شد

به اذن حق، دوباره اعجاز شد

خوش آمدی، مکّه سرافراز شد

عقل شده مست حضور از شما

جهل شده زنده بگور از شما

رحمت و رحمانیتت گفته که

جلوه ی ربانیتت گفته که

پرتو نورانیتت گفته که

کرسی تان کنگره ی عرش بود

بهشت، زیر پایِ تان فرش بود

تو کیستی، حبیبه ی کبریا

شافعه ی م روز جزا

سایه نشینت شده اند انبیاء

مادر اسلام به غیر از تو کیست

مادری ات، روز جزا دیدنیست

تو دختر رسالتی، فاطمه

تو همسر ولایتی، فاطمه

تو مادر امامتی، فاطمه

شیعه همیشه زیر دین شماست

به زیر دین حسنین شماست

مادر سادات! چه ها کرده ای

سنگ دلم را تو طلا کرده ای

ز خاک ها فضه بپا کرده ای

خدا به نور تو مباهات کرد

چادر تو معجزه خیرات کرد

فاطمه ای بانوی نوکر نواز

اشاره کن!  قنبر و فضه بساز

قبله شده به سمت تو در نماز

نماز تو، شکسته هم کامل است

کعبه ی بی فاطمه سنگ و گل است

سوره ی کوثر وسط کوچه، تو

حیدرِ حیدر وسط کوچه، تو

جای پیمبر وسط کوچه، تو

حمایت از جان ولی می کنی

می افتی و "علی علی" می کنی

شاعر:

امیر_عظیمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

 

 


ای که می‌پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده‌ای درمان کنی

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را، بر تشنه‌تر

عشق یعنی دشت گل‌کاری‌شده

در کویری چشمه‌ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود

هر چه ناممکن بود، ممکن شود


مادر یعنی ناز هستی در وجود

مادر یعنییک فرشته در سجود

مادر یعنی یک بغل آسودگی

مادر یعنی پاکی از آلودگی

مادر یعنی هدیه ی مرد از خدا

مادر یعنیهمدم و یک هم صدا

مادر یعنی عشق و هستی؛ زندگی

مادر یعنی یک جهان پایندگی

مادر یعنیلطیف؛ فصل بهار

مادر یعنیزندگی در لاله زار

مادر یعنی عاشقی؛ دلدادگی

مادر یعنی راستی و سادگی

مادر یعنی عاطفه؛ مهر و وفا

مادر یعنی معدن نور و صفا

مادر یعنی راز؛ محرم؛ یک رفیق

مادر یعنی یار یکدل؛ یک شفیق

مادر یعنی مادر مردان مرد

مادر یعنی همدم دوران درد

مادر یعنیحس خوش

مادر یعنی بوستانی پر نصیب

مادر یعنی باغهای آرزو

مادر یعنینعمتی در پیش رو

مادر یعنی بنده ی خوب خدا

مادر یعنی نیمی از مردان جدا

مادر یعنی همسری خوب

مادر یعنی بهترین یار و رفیق

مادر یعنی انفجار نورها

مادر یعنی نغمه ی روح و روان

مادر یعنی ساز موسیقی جان

مادر یعنی مرهم هر خستگی

مادر یعنی بهترین وابستگی

تقدیم به همه مادران


بداهه ی تولد بانوی دوعالم ،فاطمه ی زهرا(س)

گلوی تشنه ی جام ازل با نامِ تو تر شد

برای آسمان خورشید از نورت مقدر شد

همین که پا زدی آهسته بر پلک زمین بانو

خدا با چشمه و با رود و دریا مهربانتر شد

زمین منصوره ای مستوره را از آسمان می خواست

کسی آمد به این دنیا که با حیدر برابر شد

خدا تصویر خود را بر تن دریا کشید آن شب

زنی شد نقش بر آیینه، قرآن مصور شد

‌تمام سوره ها خیرند اما به‌به از وقتی

که با خیر کثیرت آمدی  چشم تو کوثر شد

دلیل خلقت عالم شدی و عشق آوردی

چنان از عشق مولا دم زدی، گوش زمین کر شد

جهان صحرای خشکی بی نسیب از عطر گلها بود

چکید از مهر تو یک قطره و دنیا معطّر شد

شدی امّ ابیها، مادر سادات، امّ المومنین، بانو

از این رو روز میلاد تو مادر! روز مادر شد

پس از پیغمبری  هم صحبت جبریل بانو تو

اگر چه مصحفت پنهان ز چشم هرزه ی شر شد

تو روشن می کنی اینجا و آنجا را به انوارت

مسیر شیعه روشن از نگاه گرم مادر شد

هر آنکس مست روی توست در جنت مکان دارد

به دست هر ملک پیمانه و کوثر به ساغر شد

اگر دشمن چهل نامرد را پشت در آورده

شما را کوه و دریا، آسمان و دشت لشکر شد

شنیدم روز م پیش تو سرها فروافتد

که لبخند تو ناموس خدای حیّ داور شد

زنی حورا، امینه، زاکیه، صدیقه ی کبرا

چه زیبا جمع القابت جهان را سرّ دلبر شد

چرا میلاد تو بانو کبود نیلُفر دارد؟

ببین ذهن ترم امروز هم درگیر آن در شد

بداهه سرایان: مهدی پیرهادی،یاسر پناهی فکور

امیرحسین کمال زارع، ایمان قیلاوی زاده

مهدی کبیری، زهرا آراسته نیا

ناهیدرفیعی، زهرا فرقانی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


به نام خالق و معمار هستی

که در دستش بود، آچار هستی

خدای خالق لبخند مادر

که کرده قلب من را زار و پنچر

بسی بالاست مادرجان، مقامش

کند اعجاز، جادوی کلامش

ولی کُپ کردم از این فکر خلاق

تو هم بشنو، کند مغز سرت داغ

چه زیبا، با ت واژه‌ها را

بچیند، خر نماید بچه‌ها را:

((غروب پنجم اسفند یکهو

تِی و جارو به‌دست و بدّو بدّو،

به‌ دستش یک مداد و گفت با شک:

"مهندس‌جان! گلم! روزت مبارک"

رفیق بی‌کلک، فکر کلک شد

گشود اخم از جبین و بانمک شد

شده وقت تکاندن، خانه‌ها را

به‌کار آرد همه دردانه‌ها را

برای این هدف، با شور و با حس

صدا زد: "گل‌پسر! پاشو مهندس!"

"مهندس! چارپایه را نگه دار

در و دیوار را بسّاب، بسیار

بکش پارو به این قالی، مهندس!

بجنبان دست و کم کن ناز و فس‌فس

مهندس چون که افتاد از کت و کول

خودش دریافت، او را "mum" زد، گول))

بدین ترفند، مادرهای ساده(!)

کنند از واژه‌ها سواستفاده!

روزمهندس

روزمادر

خانه_تکانی

فهیمه انوری

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


با در و دیوار کل کل میکند

با ادا اطوار کل کل می کند

می‌نشیند روبروی آینه

با خودش انگار کل کل می‌کند

می‌شود بیزار از شکل خودش

رام و بی‌آزار کل کل می‌کند

وقتی از این کارها هم خسته شد

می‌رود بازار کل کل می‌کند

خواب می‌بیند چه خوابی، هیس هیس

گر شود بیدار، کل کل می‌کند

مادرش یکبار اگر گیری دهد

او هزاران بار کل کل می‌کند

اولش با اندکی شرم و حیا

بعد با اصرار کل کل می‌کند

بر سر هر آشنا و عابری

می‌شود آوار کل کل می‌کند

با خیال یار دعوایش شده

با خیال یار کل کل می‌کند

چون ندارد کار و بار بهتری

با همین معیار کل کل می‌کند

روی اعصابش نباید راه رفت

گرچه لاکردار کل کل می‌کند

از تعجب شاخ در آورده‌ای؟

آدم بیکار کل کل می‌کند!

صامره حبیبی

وطنز  پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


http://uupload.ir/files/k5jx_%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85.jpg

به نام خالق و معمار هستی

که در دستش بود، آچار هستی

خدای خالق لبخند مادر

که کرده قلب من را زار و پنچر

بسی بالاست مادرجان، مقامش

کند اعجاز، جادوی کلامش

ولی کُپ کردم از این فکر خلاق

تو هم بشنو، کند مغز سرت داغ

چه زیبا، با ت واژه‌ها را

بچیند، خر نماید بچه‌ها را:

((غروب پنجم اسفند یکهو

تِی و جارو به‌دست و بدّو بدّو،

به‌ دستش یک مداد و گفت با شک:

"مهندس‌جان! گلم! روزت مبارک"

رفیق بی‌کلک، فکر کلک شد

گشود اخم از جبین و بانمک شد

شده وقت تکاندن، خانه‌ها را

به‌کار آرد همه دردانه‌ها را

برای این هدف، با شور و با حس

صدا زد: "گل‌پسر! پاشو مهندس!"

"مهندس! چارپایه را نگه دار

در و دیوار را بسّاب، بسیار

بکش پارو به این قالی، مهندس!

بجنبان دست و کم کن ناز و فس‌فس

مهندس چون که افتاد از کت و کول

خودش دریافت، او را "mum" زد، گول))

بدین ترفند، مادرهای ساده(!)

کنند از واژه‌ها سواستفاده!

روزمهندس

روزمادر

خانه_تکانی

فهیمه انوری

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz

 


خوشا دردی، که درمانش تو باشی

خوشا دردی، که درمانش تو باشی

خوشا راهی، که پایانش تو باشی

خوشا چشمی، که رخسار تو بیند

خوشا ملکی، که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل، که دلدارش تو گردی

خوشا جانی، که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

در آن خانه که مهمانش تو باشی

گل و گار خوش آید کسی را

که گار و گلستانش تو باشی

چه باک آید ز کس، آن را که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان، بی‌دلی را

که هم کفر و هم ایمانش، تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید

دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

عراقی غزل شماره  265

 


یوسف گمگشته از کنعان گریزان می شود

کلبه احزان، زیارتگاه یاران می شود

ای دل غمدیده حالت را به درمان خوش نکن

عاقبت هر آدمی با خاک یکسان می شود

گر بهار زندگی را جاودانی دیده ای

در خطایی مرغ خوشخوان، چون زمستان می شود

دور گردون دایماً یکسان نمی چرخد ولی

نوبت ما چون رسد، این چرخ ویران می شود!

سیل نابودی اگر، بر برگ تقدیرت بود

ناخدا گر نوح باشد، باز طوفان می شود!

کعبه را راهی به جز خار مغیلان نیز هست

هر که از هر ره رود، عبد و مسلمان می شود

حافظا دیگر مگو در فقر و خلوت غم مخور

درد بی درمان مگر بی درد، درمان میشود

hekayate_del


جذابیتش خفن، النگو

آسفالت‌کنِ دهن، النگو

افسوس کمی شده بهایش

سنگین وکمرشکن، النگو

در قحط طلا بساز جانا

با روی و مس و چدن النگو

در یزد اگر طلا گرانست

می آورم از پکن، النگو

هم چشم درآر قوم شوهر

هم قوت قلب زن، النگو

دارد چه صدای دلفریبی

درلحظه‌ی کف زدن، النگو

زن زنده شود اگر بپوشد

در مرگ عوض کفن ،النگو

شیرین زن او میشد اگر داشت

آن عاشق کوهکن النگو

منهم بشوم زن کسی که

کادو بدهد به من النگو

عالیه رجبی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


دعای تحویل سال 97: 

یا ابول

یا مخرب تحریم و ارز و دلار

یا مدبر دولت تدبیر و امید واهی

یا مسبب کلید در داخل قفل

یابتون ریزقدرت هسته ای

یا مخالف  الرفاه مردم

یا پسته کیلویی 200000 هزار

یا گوشت کیلویی 90000 هزار

یاگوجهیامیوهیاپیاز.یاسیب زمینی.

اخه چه بخوریم بااین مهمانها

حول حالنا الی ضد حال

سبد کالا هم که به ما نداد.

زهر مار باد عید و بهار

پیشاپیش عیدتون مبارک


صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

پادشَه ها کنجِ ضریحَت مرا

از کرمَت بوی امان می دهد

مظهرِ لطفی و پناهم تویی

ای که دَمت بر همه جان می دهد

حضرتِ باران تو به جانم ببار

باغِ دلم بوی خزان می دهد

یک نظر احسانِ نگاهت مَنِ

گم شده را راه نشان می دهد

آن قدَر عشقی که تو ای ماهِ من

این حرَمت عطرِ جنان می دهد

کفترِ بامِ تو چه آرامشی

بر دلِ هر چِه نگران می دهد

صحن و سرای تو به مثلِ بهشت

با نفسَت طعمِ اذان می دهد

حُرمتِ چشمِ تو به هر زائرت

عافیتِ هر دو جهان می دهد

هستی محرابی


هر کس رسید پای ضریحت شفا گرفت

راه عروج تا ملکوت سما گرفت

بیگانه کن مرا زخودم غرق خود نما

تا آن که جار زنند مریضی شفا گرفت

صحن عتیق تو شده دارالشفای خلق

هر کس شفا گرفت ز دست شما گرفت

حاجت گرفته سائلت اما نمی رود

از بس که از کنار تو ماندن بها گرفت

از درگه شما به خداوند می رسیم

بی تو نمی شود که سراغ از خدا گرفت

حج و منا و سعی و صفایم فقط تویی

قلبم مقابل حرم تو صفا گرفت

هر کس رسید کرب و بلا، سامرا، نجف

برگ براتش از علی موسی الرضا گرفت

هر مستمند در حرمت جزو اغنیاست

هر بی نوا کنار ضریحت نوا گرفت:

"عبد ذلیل را تو مران ایها الرئوف

از غم بیا مرا برهان ایها الرئوف"

شاعر:

مجتبی_قاسمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


من از روز ازل، دیوانه بودم

دیوانه روی تو، سرگشته  کوی تو

سرخوش از باده ی، مستانه بودم

در عشق و مستی، افسانه بودم

نالان از تو شد چنگ و عود من

تار موی تو، تار و پود من

بی باده مدهوشم،ساغر نوشم

ز چشمه نوش تو

مستی دهد ما را ، گل رخسارا،

بهار آغوش تو

چو به ما نگری، غم دل ببری،

کز باده نوشین تری

سوزم همچون گل، از سودای دل

دل، رسوای تو، من رسوای دل

گرچه به خاک و خون، کشیدی مرا،

روزی که دیدی مرا

باز آ که در شام غمم، صبح امیدی مرا،

صبح امیدی مرا

امام_رضا مدح_امام_رضا

چهارشنبه_های_امام_رضایی

shere_aeini


*خون‌ دل خورون*

توی ده ما همه چی آرومه

فقط که بعضی آدماش مشنگن

خب مثلا زمانی که جنگ میشه

اینا با دسته‌ی خودی می جنگن

با ژل و تزریق و هزار تا کوفتی

اون سر و صورت‌ رو جوون می‌کنن

ملافه‌ی لحاف عمه‌شون رو

لباس جشن و عیدشون می‌کنن

اینا رو من تو دهمون می‌شناسم

هی می‌خوارن پاچه‌ی کدخدا رو

وقتی‌که بارون نمیاد همینا

میان می‌گیرن یقه‌ی ماها رو

یه عمره پای سفره‌های ماها

نون و نمک به خیک و خمره بستن

اما حالا که پیر و فرتوت شدن

نمکدونای مردمو شکستن

اینا میون اهل آبادی‌مون

به آدمای درپیتی معروفن

ولی یکی گفته تو شهر همینا

با لقب سلبریتی معروفن

یه شب تو اینستا دیدم کلیپی

مجلس ختمی بود و پیرمردی

آهای کیومرث بلا گرفته

تو توی پولدارا چیکار می کردی؟

تو جشن شیخ و شرکا دیدمت

بنفش جیغت چه جیگر بود پسر

برقص و اونجا رو تش بده

منظورم از اونجا کمر بود پسر

وقتی‌که دست گرفتی اون پوسترو

مدافع شیخ و شریکاش بودی

عب نداره اینور و اونور شدی

منتظر شیتیل و شاباش بودی

خون‌دلی که خوردی بالا بیار

اینجا فرانسه نیس خود ایرونه

فیلماتو هی ببر به جشنواره‌ها

گرچه چهل ساله حالت داغونه

چهل ساله که مردم آبادی

اسمتو تو سینماها شنیدن

پارسال بهار به خاطر شماها

یه عده اسکل شدن و رقصیدن

گرچه کراهت داره رقص وخنده

اما تو هی بلرزون و شادی کن

حالا که پولدار شدی از سینما

فکری به حال و روز آبادی کن

آخر حرفام بگمت عزیزم

حیا کن از اون گیسای سفیدت

بذار که بعد مرگتم بمونه

شیرینی قصه‌های مجیدت

کیومرث_پوراحمد

امیر معظمی

طنزیمtanzym_ir

 


می‌خواستم خدا را نوازش کنم !

ندا رسید؛  کودک یتیم را نوازش کن

خواستم دستان خدا را بگیرم !

ندا آمد؛ دستان افتاده ای را بگیر

خواستم چهره خداوند را ببینم !

ندا آمد؛  به صورت مادرت بنگر

خواستم رنگ خدا را ببینم !

ندا آمد؛  بی رنگی عارفان را بنگر

خواستم دست خدا را ببوسم !

ندا آمد؛ دست کارگری را که درست

کار می‌کند ببوس .

خواستم به خانه خدا بروم !

ندا آمد؛ قلب انسان مومن را زیارت کن

خواستم نور الهی را مشاهده کنم

ندا آمد؛ ازپرخوری وشکم سیر فاصله‌بگیر.

خواستم صبر خدای را ببینم !

ندا آمد؛ بر زخم زبان بندگان صبر کن

خواستم خدای را یاد کنم !

ندا آمد؛  ارحام و خویشانت را یاد کن

خواستم که دیگر نخواهم

ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو .


رفته بودم چند روزی ـ جایتان خالی ـ پکن

لای یک ملیارد و صد ملیون و اندی مرد و زن

این زبان چینیان، آن قدرها هم سخت نیست

فی المثل چی چانگ چی چون چانگ» یعنی نسترن

جزوه ی آموزش چینی خریدم صد دلار

بود وزن خالصش نزدیک هفتاد و دو من

خطّ تولیدی مجهّز دیدم از اقسام عطر

یک به یک در شیشه تُف می کرد آهوی ختن

خطّ تولید ترقّه را به را و فِرت و فِرت

اندکی رفتم جلو، دیدم خطرناکه حسن!

نیمه شب رفتم به قبرستان چینی ها که بود

کارگاهِ جانماز و خطِّ تولید کفن

یک زن چینی میان کوچه افتاد و شکست

این هم اوصاف ن چینی نازک بدن

چینیان خیلی غذاهای عجیبی می خورند

هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن

شغل های پُر درآمد هم در آنجا جالب است

مایه داری دیدم آنجا، بود چینی بند زن

بنده با صنعت گری گفتم که جنست بُنجل است

گفت با من: گر تو بهتر می زنی، بستان بزن

مثل چینی، می شود خرد و خمیر و ریز ریز

ریز علی، خود را بیندازد اگر لای تِرن

یک شب آنجا بنده دیدم رونمایی می کنند

خطِّ تولید دماغ و خطِّ تولید دهن

سال دیگر هم هنرمندان چینی می رسند؛

سعدی و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!

حال می کردند آنجا چینیانِ بی حجاب

هر چه گشتم من ندیدم خودرویی هم نامِ وَن

واقعاً این چینیانِ تیز، خیلی خبره اند

خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن

روز اوّل خامه را دادند جای چسبِ چوب

روز دوم دستشویی را به جای رخت کن

هر چه در خانه ست را یک روز از دَم بشمرید

چند در صد کار ایران است بالا غیرتاً؟

با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل

صد برابر بیشتر تر دوستت دارم، وطن!

منبع: آیات غمزه

سعید بیابانکی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 


مولا مهـــــدے جان.

خجالت میکشم آقا بگویم یارتان هستم

که میدانی و میدانم فقط سربارتان هستم

و با این بـی وفایـی ها و این توبه شکستن ها

حلالم کن که عمری موجب آزارتان هستم

هزاران جمعه رفت و بودم و اما نبودی تو

خودم میدانم آقا "من" گره در کارتان هستم

نشانت در دلم بود و منِ بیچاره همواره

میان شهر، آواره پــی آثارتان هستم.

اللّهم عجل لولیک الفرج


بداهه‌ی شاعران راه راه در استقبال از بازگشت ظریف

خبر دهید به دولت جواد برگشته

دوباره خنده به لب، مست و شاد برگشته

زدند جیغ و کف و سوت! چون که آمد زود!

بگفت شیخ: هورا! زنده باد! برگشته!

کسی که خدمت او در دوسال افزون بود

از عهد آمدن قوم ماد، برگشته

برای صندلیش بود بس‌که دلواپس

شبانه رفته ولی بامداد برگشته

Very happy شده ایم از وقوع این happening

که godِ دیپلماسی شکرِ god برگشته

تمام دولت اگر قفل روی قفل زنند

کلید مشکل این اقتصاد برگشته!

برای دادن تسکین به تاول برجام

جناب دکتر ما با پماد برگشته

در این زمانه‌ی بی اعتبار و بی رونق

دوباره بارقه‌ی اعتماد برگشته

سریع‌تر شده از اعتصاب

چو برق رفته ز دولت، چو باد برگشته

آهای! خیل مریدان در بیابان ول!

زنید وصله به جامه! مراد برگشته!

وزیر عرصه‌ی توییتر و ایمیل اینک

به پیج خویش برای جهاد برگشته

همانکه با قدم خویش اعتباری نو

به جان کری و به امضاش داد برگشته

اگرچه پسته گران است و عید نزدیک است

برای پسته‌ی خندان، نماد برگشته

شده‌ست دولت از این رفتنش کباب، اما

برای زخم زبانها، ضماد برگشته

از اعتیاد توییت‌های او خمار شدیم

رسید مژده که دیگر مواد برگشته!

چه بازگشت ظریفی، چه سورپرایزی بود

که در شرایط حساس و حاد برگشته

ز پای سفره‌ی این انقلاب پاشده بود

گرسنه نیست به عشق سالاد برگشته!

نشسته خنده به لب گوشه‌ای، اف‌ای‌تی‌اف

جواب هرکه کند انتقاد، برگشته

نبوده است چنین رفتنی جدید و عجیب

زیاد رفته وزیر و زیاد برگشته

بداهه‌سرایان؛

امین شفیعی،

مینا گودرزی، زهرا صفری،

عالیه رجبی، زهرا آراسته نیا،

فهیمه انوری،

الهام نظام جو، یاسر پناهی فکور

سید محمد صفایی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz


" مولانا "

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

عشق یعنی مشکلی اسان کنی

دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود


امام_علی مدح_امام_علی

یا امیرالمومنین علی (ع)

وقتی که هدف نیست کمان فایده اش چیست؟

بی نام علی هر دو جهان فایده اش چیست؟

جز گفتن سی تا به علیٍ سه شب قدر

هی روزه ی ماه رمضان فایده اش چیست؟

جز این که بگویند علی هست امامت

بر مرده ی در قبر تکان فایده اش چیست؟

یک عمر اگر رفت به هر کار هدر رفت

حیدر که در آن نیست زمان فایده اش چیست؟

اصلا چه وضویی چه نمازی چه خدایی؟

بی ذکر علی کُل اذان فایده اش چیست؟

گر نام علی را نَبَرَد لحظه به لحظه

بگذار شود بسته دهان ،فایده اش چیست؟

شاعر:

مهدی_رحیمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


مرثیه_حضرت_ام_کلثوم

از حسن هرچه که در مرثیه کمتر سخن است

ام کلثوم غریب است چنانکه حسن است

غمش آنقدر بزرگ است که یه روضه ی آن

مثنوی گر بشود دفتر هفتاد من است

شیر دل می شود آن مرد که فرزند علی است

دختر فاطمه هر کس بشود شیر زن است

زینب دیگری از کرببلا رفت به شام

دختر دیگر زهراست که دور از وطن است

کربلا دید زنی را که قد افراشت و شد

مرثیه خوان حسینی که بدون کفن است

خیمه می سوزد و زن حال عجیبی دارد

شاهد آتش در باخبر از سوختن است

شام بازار بدی دارد و گرز سخنش

هرکجا حرف کنیز آمده دندان شکن است

روضه خوان همه ی مرثیه ها شد مثلاً

روضه ی چوب میان آمده ، حرف از دهن است

شاعر :

محسن_ناصحی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


امام_حسین

مناجات_امام_حسین

نوکرِ درباری‌ام ؛ دربار ، مأوای من است

زیر سقف عرشی هیئت فقط جای من است

نان خورِ ارباب ، با ارباب همسفره شده

این هم از رعیت نوازی‌های آقای من است

نسبتم با شاه ؟! ؛ او آقاتر از این حرف‌هاست

بچه‌ی این خانه‌ام ؛ ارباب ، بابای من است

هر چه آقایم بگوید ؛ هر چه که باشد قبول

چشمِ» بی چون و چرا تفسیر تقوای من است

مَن مَنم» را در حریم نوکری مِن مِن» بخوان

اصلا اینجا هیچ بودن» اوج معنای من» است

بی سوادم ؛ می‌نویسم عشق، می‌خوانم حسین

حا و سین و یا و نون» کل الفبای من است

غیرِ جمعِ نوکرانِ او نرفتم هیچ جا

روز م سربلندم ؛ شاهدم پای من است

ابر رحمت قطره قطره می‌خرد اشک مرا

بارشش در خشکسالی‌های فردای من است

آرزوهایم فقط یک جا خلاصه می‌شوند

کربلا» رویای قصر آرزوهای من است

هر کسی حاجات خود را گفت و از آقا گرفت

نوکر ارباب ماندن» هم تقاضای من است

شاعر:

رضا_قاسمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


بُغض داریم - بغض ِ سنگینی، به قدر ِ کوه

می‌کُشد؛ ما را سرانجام - بُغض ِ  پُر اندوه

درد داریم، دردی؛ وسعت ِ ایران ِ خوب ِ ما

آمدیم؛ از دستِ‌تزویر و زر و زور، به‌ستوه

زخم داریم؛ زخم ِ پُرعُمقی، به‌جانِ خویش

زخم ِکینه‌توزیِ اهلِ ریا، با یک‌دلِ مجروح

از مباحات و حرام و از حلال، گفتند - امّا:

خویش را، آلوده‌اند؛ بی‌غم - به هر مکروه !

دوست‌دارم؛ مثلِ بارانِ خزان، کم‌کم ببارم

بعد با فریاد؛ تمام ِ دردهایم‌را، کُنم مفتوح

درد داریم -  درد و زخمی؛  قدر ِ  بی‌مهری

پس، کجا رفته‌؛ جلال‌و آن ‌بزرگی‌و شکوه؟

پایِ مردم؛ مانده میر ِ ما، جرم ِ او چه بود؟

پیر شُد؛ در حصرتان، هم‌صورت ‌و هم‌روح !

میر ِ سبز ِ ما؛ نکرده‌است خم، سر ِ خود را

خم نخواهد کرد هرگز  خود -  بُوَد  نستوه

بُغض داریم - بُغض ِ آمیخته به‌درد و زخم

زیر و رو دنیا شَوَد - گر؛ این کُنیم مشروح !

درد داریم -  می‌کُشد؛  این دردها ما را

می‌کُشد ما را همین؛ بُغضی - که ‌شُد انبوه !

زخم داریم و برایِ ما؛ نمانده‌است جُز دعا

درد داریم - آرزوها مان؛ شده‌است مذبوح

میر ِ دل‌ها پیر شُد، امّا؛  هنوز - شیر است

سلامت‌دارش ای‌یزدان، عطا بنما عُمر ِنوح

حسن_جهانچی

۱۲ اسفند ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت


در ذکر عنایات مهتران از مابهتر

عالی درجات مسو لین مجتمع کشت وصنعت جوین

بل مالک کل مملوکات دایم

الوکالات فی الحیاه تام الاختیارات

والاجازات معاف العزل والتوبیخات

فارغ السوال والجواب ومصادره الامور بالمطلوبات

هوالمحبوب

جهاد اقتصاد ی کی شعار است

شعوروحجت وراه نجات است

دفاع وشور ان هشت ساله  گوید

همان دارو شفای اقتصاد است

گهی بر این کلام حق جفا شد

به باطل باب توجیه خطا شد

اگر مصداق ان خواهی بدانی

چه بهتر این حکایت را بخوانی

زتبلیغات بی حد وشمار

بدون فوت وقت واستخاره

زفرط اشتیاق وخوش خیالی

به قصد سود وهم اهداف عالی

خریدم از سهام کشت وصنعت

که گردد جیب بنده پر زبرکت

دو ده سال است مرا سهم جوین است

تمام عایدش اشک از دوعین است

اگر گاهی بگفتم  انتقادی

جواب اینگونه فرموده منادی

که باشد مال دنیا مهلک وسم

به پیش ما مزن هرگز ازان دم

اگر دستم پر و جیب تو خالی است

بجای ان مقامات تو عالی است

توبنمودی جهاد اقتصادی

بکن توبه مزن حرف زیادی

اگر ابی که می گفتم سراب است

تمام ارزوهایت براب است

زخواب غفلت وسرمایه تو

بسی اوضاع ما وفق مراد است

سکوتت مایه ارامش ماست فراموشی  تو اسایش ماست

تامل گر کنی مثل  همیشه   بگویم من زخدمت های ویژه

اسید سیتریک ان درر یگانه

که سود ومایه اش گشته فسانه

چه ویلی که بلعید ان همه  پول

رسد هل من مزیدش از ره دور

به رغم ان همه منع وتذکر

زمردان فن وعلم وتفکر

که این صنعت نه کار اقتصادی است

جفای بیین وظلم اضافی است

ولی ان ذوالفنون باشهامت

چنین فرموده باکبر ولجاجت

نصیحت نزد ما باشد جسارت

به پند دیگران ما را چه حاجت

در اینجا حکم ما فصل الخطاب  است

فضولان را زما اینسان خطاب است

توبنمودی جهاد اقتصادی

دگر بس کن مزن حرف حسابی

با ارادت اسلامی   (سها)

قابل توجه سهامداران مظلوم شرکت جوین

ونماینده چندین ساله مشهد

کریمی که چندین سال است

براین شرکت سلطه دارد

وهمچنان حقوق اعضا تضییع می گردد


این متنو باید با آب طلا نوشت

در مسجد و در کعبه به دنبال خداییم

از حس خدا در دلمان دور و جداییم

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است.!!

دقت بکنی نور خدا داخل خانه است

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟

اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟

همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟

انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش

چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست

باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست

نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست

در پیله ی پروانه مگر دست خدا نیست؟

پیدایش پروانه بگو معجزه کیست؟

باید که در آیینه کمی هم به خود آییم

ما جلوه ای از خلقت زیبای خداییم

هر کس که دلش آینه شد فاقد لکه

در قلب خودش کرده بنا کعبه و مکه

T.k

 

 


دلا این زندگی جز یک سفر نیست

گذرگاه است و راهش بی خطر نیست

چو خواهی با صفا باشی و صادق

به جز راه خدا راهی دگر نیست

غم بیچارگان خوردن مهم است

دلی از خود نیازردن مهم است

چه مدت زندگی کردن مهم نیست

چگونه زندگی کردن مهم است

عیوب خویش را دیدن مهم است

خطا باشد ز مردم عیب جویی

خطای خلق بخشیدن مهم است

دلا درد آشنا بودن مهم است

به مردم عشق ورزیدن مهم است


http://uupload.ir/files/p3n4_%D8%A8%D8%BA%D8%B6_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85.jpg

بغض داریم - بغض ِ سنگینی، به قدر ِ کوه

می‌کُشد؛ ما را سرانجام - بُغض ِ  پُر اندوه

درد داریم، دردی؛ وسعت ِ ایران ِ خوب ِ ما

آمدیم؛ از دستِ‌تزویر و زر و زور، به‌ستوه

زخم داریم؛ زخم ِ پُرعُمقی، به‌جانِ خویش

زخم ِکینه‌توزیِ اهلِ ریا، با یک‌دلِ مجروح

از مباحات و حرام و از حلال، گفتند - امّا:

خویش را، آلوده‌اند؛ بی‌غم - به هر مکروه !

دوست‌دارم؛ مثلِ بارانِ خزان، کم‌کم ببارم

بعد با فریاد؛ تمام ِ دردهایم‌را، کُنم مفتوح

درد داریم -  درد و زخمی؛  قدر ِ  بی‌مهری

پس، کجا رفته‌؛ جلال‌و آن ‌بزرگی‌و شکوه؟

پایِ مردم؛ مانده میر ِ ما، جرم ِ او چه بود؟

پیر شُد؛ در حصرتان، هم‌صورت ‌و هم‌روح !

میر ِ سبز ِ ما؛ نکرده‌است خم، سر ِ خود را

خم نخواهد کرد هرگز  خود -  بُوَد  نستوه

بُغض داریم - بُغض ِ آمیخته به‌درد و زخم

زیر و رو دنیا شَوَد - گر؛ این کُنیم مشروح !

درد داریم -  می‌کُشد؛  این دردها ما را

می‌کُشد ما را همین؛ بُغضی - که ‌شُد انبوه !

زخم داریم و برایِ ما؛ نمانده‌است جُز دعا

درد داریم - آرزوها مان؛ شده‌است مذبوح

میر ِ دل‌ها پیر شُد، امّا؛  هنوز - شیر است

سلامت‌دارش ای‌یزدان، عطا بنما عُمر ِنوح

حسن_جهانچی

۱۲ اسفند ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت

 


هو یاعلی (ع)

مدح ‌طوفانی و بی نظیر ‌

امیرالمومنین علی(ع)

(قطره ای از دریا)

بسمِ ربِ الرِّسول ربِّ نبی

و پس از آن عَلیٌ الأَعلا

و سپس روی دفترم بافخر

مینویسم فقط علی مولا

مظهر برج انمایی و

شاهکار خدای منانی

طاهری و مطهر و شفاف

تو دقیقا شبیه  قرآنی

چون گشودم کتاب قرآن را

دیدم آیات منجلی بودند

جزء در جزءُ کلّ احزابش

یک به یک مِدحت علی بودند

علما دربیان و  تفسیری

ز حروف مقطع آوردند

و صِراطٌ عَلیُّ نُمسِکُهُ

عَلیٌ حق ؛ چنین ادا کردند

کل اشجار گر قلم گردند

آب دریا اگر شود جوهر

تا نویسند کل کاتبها

شمه ای از فضیلت حیدر

در هزاران کتاب و صد دفتر

وصف عین علی که جا نشده

کل عالم به مدح او اما

حق لام علی ادا نشده

ذکر نادعلی توست علی

که  کندبنده  را ز  غم آزاد

و چه کس در رکوع بین نماز

چون تو انگشترش به سائل داد

زنگ درب بهشت ذکرتو و

بهترین اسم و افضل الاذکار

مردگان را حیات می بخشد

نام زیبات یکصد وده بار

آسمانها و نُه فلک نزدت

همگی احترام میکردند

انبیا ،اولیاءُ عِلِّیین

پیش پایت قیام میکردند

در زمین در زمان ز عرشُ فرش

و عوالم علی بود حاکم

سر در عرش حک نموده خدا

و یدالله فوق ایدیهم

وصف نام تورا چگونه کنم

عَجِزَ الواصِفون عن صفتک

که بشر قاصر است از وصفت

ما عرَفناکَ حق معرفتک

پدرِ آدمِ ابو البشری

پدرِخاک  یا ابالاِربَه

حق پس از آفریدنت فرمود

فتبارک به خلقتت بَه بَه

پدر زینبی و ثارالله

جان فدای شکوفه ی یاست

کار صدها مسیح و موسی را

میکند دستهای عباست

پا نهادی به عالم امکان

دل اهل زمین هلاک تو شد

تو که بودی که بدو آمدنت

خانه ی کعبه سینه چاک تو شد

نه فقط بر زمینیانِ جهان

به سماواتیان  امیری تو

ای شه لافتی بنی شوکت

شه نام آور غدیری تو

کوری چشمِ دشمنت مولا

درحدیثی نبی چنین فرمود

بافضیلت ترین  عبادتها

ضربه ی تو به روز خندق بود

فاتحِ بدرُ خیبرُ اُحُدی

اسدالله شیر بی بدلی

تو امیری و شیر بی پروا

بر تو زیبنده است نام علی(ع)

تیز مانند ذولفقار دو دم

اِنحنای کمان ابرویت

لشکر و صدسپاه گردیدند

همه چیره ز زور و بازویت

عبدود،مرحب و هزاران یل

همچو کاهند درکف مشتت

تویی آن پهلوان که کنده شده

درب خیبر به ناز انگشتت

تو قدَر قدرتی و شیر افکن

که به گَردَت نمیرسد احدی

که نبی وقت رزم می گوید

اسدالله یاعلی مددی

تویی مقصود و مقصدم آری

عاشقت گر شدم هدف دارم

هوس بوسه از ضریح تو وُ

هوس  چاییِ نجف دارم

مال و دارایی ام که چیزی نیست

ای تجلیِ عالم ِ ایجاد

خودمُ بچه ها و همسرمُ

پدرم و مادرم فدای تو باد

و بعید است از تو مولایم

دست رد روی سینه ام بزنی

لحظه مرگ بی قرارِ تو ام

ای که گفتی فَمَن یَمُت یَرَنی

حمل بر خود ستایی ام نشود

در برم  ثروتی کلان دارم

شیعه ی حیدرم بدین منظور

سکه گردید کسبم و کارم

و چه دارد  هر آن که درگیتی

حُبِّ حیدر میان قلبش نیست

بی ولایش به زیر صفر اما

باعلی نمره ی ولایم بیست

در ره عشق پاکتان مولا

سرِ سُرخَم رود ملالی نیست

آنکه منکر شده تورا قطعا

نطفه اش نطفه ی حلالی نیست

سخن این نیست قسمتم بشود

کز غلامان دخترت باشم

من کجا زیبنت کجا ای کاش

خاک نعلین قنبرت باشم

صدو ده خط نوشتم از مدحت

کم ما و کرامتت  مولا

و کنون اذن و رخصتی  بدهید

بنویسم  ز  مادرم

شاعرکربلایی مجید مرادزاده

علمدار کربلا


ماه_رجب

مدح_امام_باقر

ﻫﻼ‌ﻝ ﻣﺎﻩ ﺭﺟﺐ! ﻧـﺎﺯ ﮐﻦ ﺑـﻪ ﻣﺎﻩ ﺗﻤﺎﻡ

ﺯ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻣـﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻼ‌ﻡ ﺳﻼ‌ﻡ

ﺳﻼ‌ﻡ ﺑﺮ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺗـﻮ ﻣﯽ‌ﺗـﺎﺑﺪ

ﻓﺮﻭﻍ ﺣﺴﻦ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺟﻤﺎﻝ ﭼﺎﺭ ﺍﻣﺎﻡ

ﻭﻻ‌ﺩﺕ ﺩﻭ ﻣﺤـﻤﺪ، ﻭﻻ‌ﺩﺕ ﺩﻭ ﻋـﻠﯽ

ﮐﺪﺍﻡ ﻣﺎﻩ، ﭼﻨﯿﻨﺶ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ؟

ﭼﻪ ﻣﺎﻩ ‌ﺭﻭﺡ‌ﻓﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺷﺐ

ﺍﻣـﺎﻡ ﭘﻨـﺠﻢ ﻣـﺎ ﺷـﺪ ﻭﻻ‌ﺩﺗﺶ ﺍﻋـﻼ‌ﻡ

ﺧـﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﻨـﺖ ﺣﺴﻦ ﮔﻠﯽ ﺑﺨﺸـﯿﺪ

ﮐﻪ ﻋﻄﺮ ﺑﺎﻍِ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻡ

ﺍﻣـﺎﻡ ﺑﺎﻗـﺮ ﯾﻌـﻨﯽ ﻣﺤـﻤﺪ ﺩﻭﻡ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﭘﻨﺠﻢ ﻭﺻﯽ ﺧﯿﺮﺍﻻ‌ﻧﺎﻡ

ﺍﻣـﺎﻡ ﺑﺎﻗـﺮ ﯾﻌـﻨﯽ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻗـﺮﺁﻥ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗـﺮ ﯾـﻌﻨﯽ ﺗـﻤﺎﻣﯽ ﺍﺳﻼ‌ﻡ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺸﺖ ﺑﻬﺸﺖ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﻧﻈـﺎﻡِ ﻫﻔـﺖ ﻧﻈـﺎﻡ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻋﻤـﻞ

ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﻮﻥ ﻭ ﻗﯿﺎﻡ

ﻣﮕـﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﭼـﻬﺎﺭﻡ ﻣـﺪﺩ ﮐـﻨﺪ، ﻭﺭﻧـﻪ

ﮐﻪ‌ ﺭﺍﺳﺖ ﺯﻫﺮﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﺡ ﺍﻭ ﮐﻨﺪ ﺍﻗﺪﺍﻡ؟

ﺯﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﻣﻠﮏ ﻭ ﺟﻦ ﻭ ﺍﻧﺲ ﻭ ﺣﻮﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ

ﻧﻔﺲ ﺑـﻪ ﺩﻭﺳـﺘﯽِ ﺍﻭ ﺑـﺮﺁﻭﺭﻧـﺪ ﻣـﺪﺍﻡ

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺴﺘﺎﻧﻨﺪ ﺟﺎﻡ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺣﺸﺮ

ﻣﯽ ﺣﻼ‌ﻝ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑـﻪ ﺍﻧﺒﯿﺎﺳﺖ ﺣﺮﺍﻡ

ﺑﻪ ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﺣﺮﯾﻤﺶ ﺩﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﻘﯿﻊ

ﭘـﺮ ﻣﻼ‌ﺋﮑﻪ ﮔـﺮﺩﯾـﺪﻩ ﺣﻠّﮥ ﺍﺣـﺮﺍﻡ

ﺯ ﺗﺸﻨﮕﯽ ﺟﮕﺮﻡ ﺷﻌﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺸﺪ ﺳﺎﻗﯽ

ﺑﯿﺎ ﺷﺮﺍﺏ ﻣﺤﺒّﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﯾـﺰ ﺑﻪ ﮐـﺎﻡ

ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺑﻐﺾ ﻋﺪﻭﯾﺶ ﺭﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﻪ ﺟـﺰ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ‌ﺍﺵ ﺩﻝ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﺩ ﺁﺭﺍﻡ

ﻋﺠﯿﺐ نیست که ﺩﺭ ﺗﻤـﺎﻡ ﺣﺎﺩﺛﻪ‌ﻫﺎ

ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﻏﻼ‌ﻣﺶ ﺳﻤﻨﺪ ﮔﺮﺩﻭﻥ، ﺭﺍﻡ

ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺷﺎﺭﮤ ﺍﻭ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺯﺭﺍﺭﻩ» ﺷﻮﻧﺪ

ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻈﺎﺭﮤ ﺍﻭ ﺧﻠﻖ، ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ ﻫﺸﺎﻡ»

ﺳﺘﺎﻧﺪﻩ ‌ﺭﻭﺡ، ﺯﮔﻔﺘﺎﺭ ﺭﻭﺡ ﺑﺨﺸﺶ، ﺭﻭﺡ

ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻋﻠﻢ، ﺯﻟﺐ‌ﻫﺎﯼ ﺟﺎﻧﻔﺰﺍﯾﺶ ﮐـﺎﻡ

ﻣﮕﻮ ﺩﺭِﺣﺮﻣﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ،ﮐﻪ ﺯﻋﺮﺵ

ﭘﯽ ﺯﯾـﺎﺭﺕ ﻗﺒـﺮﺵ ﻣـﻠﮏ ﺷـﻮﻧﺪ ﺍﻋـﺰﺍﻡ

ﻧﮕﻮ ﭼـﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺒﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ، ﻣﺎﻩ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺣﺮﻣﺶ ﻧـﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺳﺘﺎﻧﺪ ﻭﺍﻡ

ﮐﻤﺎﻝ ﺍﻭﺳﺖ ﺑـﻪ ﭼﺮﺥ ﮐﻤﺎﻝ، ﺍﻭﺝ ﮐﻤﺎﻝ

ﮐﻼ‌ﻡ ﺍﻭﺳﺖ ﺑـﻪ ﮐﻞّ ﻋﻠﻮﻡ، ﺟﺎﻥ ﮐـﻼ‌ﻡ

ﭘﻨـﺎﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺑـﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺍﻭ ﺻﻐﯿﺮ ﻭ ﮐﺒـﯿﺮ

ﺷﻔﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺯﺧﺎﮎ ﺩﺭﺵ ‌ﺧﻮﺍﺹ‌ ﻭ ﻋﻮﺍﻡ

ﻫﻨﻮﺯ ﭘـﺎﯼ ﺑـﻪ ﻣﻠﮏ ﻭﺟـﻮﺩ ﻧﻨﻬﺎﺩﻩ

ﺳﻼ‌ﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﺤﻤﺪ ﺑـﻪ ﺁﻥ ﺍﻣـﺎﻡ ﻫﻤﺎﻡ

ﭼﻬﺎﺭﺳﺎﻟﻪ ﺧﺮﻭﺷﯿﺪ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺑـﻪ ﯾﺰﯾﺪ

ﮐﻪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻭ ﺷﺎﻡ»، ﺗﯿﺮﻩ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﻡ

ﺑـﻪ ﺷﺎﻫﯽ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ "ﻣﯿﺜﻢ"

ﺍﮔـﺮ ﻏﻼ‌ﻡِ ﺩﺭﺵ ﺧﻮﺍﻧـﺪﺵ ﻏﻼ‌ﻡ غلام

شاعر:

استاد_غلامرضا_سازگار

اشعار ناب آئینے

shere_aeini

 


http://uupload.ir/files/kk31_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.jpg

شهدا را مبر از یاد

جانا هنرِ اهل وفا را مبر از یاد

جانبازی مردان خدا را مبر از یاد

آیین جوانمردی شیران سلحشور

سرهای ز تن مانده جدا را مبر از یاد

آنجا که شهیدان همگی شاهد عشقند

جوشیدن خون شهدا را مبر از یاد

افکند عدو در سر هر راه، دو صد دام

حیلتگری خصم دغا را مبر از یاد

امروز بُوَد جنگ تو در عرصه فرهنگ

ای مرد! در این عرصه خدا را مبر از یاد

نثار ارواح مطهر شهیدان والامقام صلوات


مرثیه_حضرت_ام_کلثوم

امشب برایت محتشم ها دم گرفتند

با مرثیه ها مجلس ماتم گرفتند

ای خواهریوسف ! برای سوی چشمم

از خاک زیر پای تو مرهم گرفتند

پلکی زدی حوا و هاجر آفریدند

از آستین ات ساره و مریم گرفتند

از معجر تو پرده ی کعبه در امد

از چشم هایت چشمه ی زمزم گرفتند

نور تو را ای بضعة اهرا یقینا

از سینه ی پیغمبر اکرم گرفتند

محتاج تو هستند فردای قیامت

لطف تو را آنها که دست کم گرفتند

رویش سیاه آن کس که رویت را زمین زد

پوشیه ها از غربت تو غم گرفتند

در شام و کوفه این رباب و فضه بودند

زیر بغل های تو را باهم گرفتند

شاعر:

علیرضا_خاکساری

اشعار ناب آئینے

*چــه فرقــی بین مــــادر و پــــدر  وجود دارد ؟*

*بسیار مــرا به تعجب آورد

*فــرق بین مــادر و پــدر*

کسی که از زمانی که چشــم باز می کنی تو را دوست دارد  مــــادر است

وکسی که دوستت دارد  بدون اینکه ظاهر کند  پــــدر است به او جفا می کنی »

مــــادر تو را به جهان تقدیم می کند

پــــدر تلاش می کند که جهان  را به تو تقدیم   کند *  به سختی می افتد*

مــــادر به تو زندگی می دهد

پــــدر به تو می آموزد چگونه این زندگی را احیا کنی * به تلاش وادار می کند*

مــــادر تو را 9 ماه در رحم خود نگه میدارد

پــــدر باقی عمر تو را حمل می کند * ومتوجه نیستی »*

مادر به وقت تولدت فریاد می کشد  صدایش را نمی شنوی

وپــــدر بعد از آن فریاد می کشد از او گله می کنی »

مــــادر گریه می کند وقتی بیمار می شوی

پــــدر بیمار می شود  وقتی گریه می کنی * در خفا »*

مــــادر مطمئن می شود که گرسنه نیستی

پــــدر به تو یاد می دهد که گرسنه نمانی * درک نمی کنی »*

مــــادر تو را روی سینه اش نگه می دارد

پــــدر تو را به دوش می کشد اورا نمی بینی »

مــــادر چشمه محبت است

وپــــدر  چاه  حکمت * و می ترسی از عمق چاه »*

مــــادر مسئولیت از دوش تو بر می دارد

پــــدر  مسئولیت را در وجود تو می کارد * تو را به سختی می اندازد »*

مــــادر تو را از سقوط نگه می دارد

پــــدر می آموزد بعد از سقوط بلند شوی

مادر یاد می دهد چگونه روی پای خود راه بروی

پدر یاد می دهد چگونه در راه ها ی زندگی حرکت کنی

مــــادر کمال وزیبایی را منعکس می کند

پــــدر واقعییت ها وتلاشها  را منعکس می کند

*مهــر مــادری را هنگام ولادت  حس می کنی*

*مهــر پــدری  را وقتی پــــدر شدی حس خواهی کرد*

*بنابرایــن مــــادر با  چیــزی  مقایســه نمی شود*

*و پــــدر   تکــرار نخواهــد شــد.*

پیشاپیش روز پدر مبارک


صدق و عشق

عشق گفتم شرط دارد عشق پاک

گوهری شایسته باید تابناک

بایدش ذاتی که طی سالها

گشته باشدپاک از رنگ هوی

مرد بد گوهر بود از عشق دور

چشم نابینا ندارد تاب نور

شرط دوم تربیت باید درست

تاشود آماده از روز نخست

سومین شرطش عنایات حق ست

لطف خاص آن دلی مطلق ست

تا فرستد اولیای  خویش را

ره گشاید جای پای خویش را

عشق گفتم صدق باشد،مایه اش

طفل دل راصدق باشد دایه اش

گربه پای صدق سوی حق روی

عازم کوی ضلالت کی شوی.!

صدق از اهل هوس دورت کند

جانب نورت کشد،نورت کند

می نمایاند تورا کوی رشاد

صدق باشد گر به راهت او ستاد

"صدق باحق، صدق باخلق خدا"

سازدت با اهل دل ،سهل آشنا

راه وحدت بر تو آسان می کند

حسن خاکی تورا ،جان می کند

طالبی !  کو ره رود با راستی

میل جانش نیست سوی کاستی

می رسد از صدق با مطلوب خویش

می شودتسلیم با محبوب خویش

یاحق

عبدحقیرحق و از نیستان

نعمت اله غزالی


شیدائی

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی

دیوان حافظ  غزل شماره 490

 


دیدم امروز که از عطر شما بوی بهاران آمد

آه یک شهر؛ که با دیده ی گریان آمد

همه بالجمله زن و مرد به سر؛ ان

همه گفتند که امروزنسیم خوش یاران آمد

همه بودند زن و مرد و همه پیر و جوان

مادری دست عصا با غم هجران آمد

رفت بالا علم و پرچم و بیرق امروز

بخدا بار دگر؛ زمزمه و بوی شهیدان آمد

پیکری کوچک و تابوت ولی بود بزرگ

گو که بر اهل زمین؛ ماه درخشان آمد

سینه ها سخت؛همه زخمی و پر ناله و آه

آخر امروز دو گمنام  به گیلان آمد

شهر در غربت خود داشت هوائی دیگر

دید از خطه ی خون ؛ پیکر یاران  آمد

آخرین ماه زمستان که رسید؛ شهر خزید

با شهیدان وطن؛ فصل بهاران آمد

کوله بار غم ما رفت ؛ ولی دل زخمی ایست

با دو گل؛ زخم مرا ؛ مرهم درمان آمد

نوحه میخواند کسی خون ز دلم جاری بود

او که می گفت که از دشت بلا جان آمد

نوحه ی کرب و بلا خواند؛ همه سینه زدند

که دگر بار مرا ؛  یاد رفیقان  آمد

رفت دل کرب و بلا ؛ یاد بدن های غریب

اشک جاری ز دلم ؛ راوی دوران آمد

باز من ماندم و دنیای غم و آه و "غریب"

اشک از دیده سرازیر؛ چو باران آمد

(بمناسبت خاکسپاری شهیدان گمنام امروز در حوزه امیرالمومنین رشت)

۹۷/۱۲/۱۹  پورعیسی

 


یا رب از زهر جفا سوخت ز پا تا به سرم

شعله با ناله بر آید همه دم از جگرم

جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه

که چه آورده جفای متوکل به سرم

می دوانید پیاده به پی خویش مرا

گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم

آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب

گشت از شدت غم مرگ عیان در نظرم

خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب

شرم ننمود در آن لحظه ز جدّ و پدرم

زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی

ریخته خاک یتیمی به عُذار پسرم

با که این ظلم بگویم که به زندان بلا

قبر من کند عدو پیش دو چشمان ترم

هر زمان هست در این دار فنا مظلومی

حق گواه است که من از همه مظلوم ترم


امام هادی علیه السلام

ماه در آینه ی چشمِ تو خلوت می کرد

آسِمان زیر قدم هات طهارت می کرد

عرق شرم به پیشانی خورشید چه بود؟

پیش اجلال تو احساسِ حقارت می کرد

سَرِ سجاده ی عشقت دو سه نوبت در روز

جبرئیل آمده و عرض ارادت می کرد

به گدایت عَوَضِ سنگ طلا بخشیدی

دست هایت چه کریمانه کرامت می کرد

ابن سِکّیت» شدن ها اثر چشم تو بود

دلِ نرمت همه را زود هدایت می کرد

با غدیریه» امامت به سرانجام رسید

مُصحفت جامعه» تکمیل رسالت می کرد

هر چه کردند نشد نور تو خاموش شود

مِهر تو بر همه ی شهر سرایت می کرد

متوکل به تماشای شرابت می برد

بس که بر اوج مقام تو حسادت می کرد

شعر خواندی و لبت گرم مذمت ها بود

کِی به لبهای ترک خورده جسارت می کرد

خبر از خیره شدن های به ناموس نبود

هر که در محضرتان بود،رعایت می کرد

سامرا  شام  نشد تا که ببینند همه

خیزران بر لب و دندان چه قیامت می کرد


السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه

کاش قسمت بشود لطف الهی گاهی

به گدایان برسد طرفه نگاهی گاهی

میشود بندهی درمانده و آواره شده

سخت محتاج به آغوشِ پناهی گاهی

هر چه کردم بشوم زائر میخانه، نشد

نیست جز گریه سوی میکده راهی گاهی

گاه با یک حسنه پاک شود کـوه گـناه

کـوه خیـرات بسوزد به گـناهی گـاهی

به خودم گفتهام اصلا شده چون حجّت حق

از غم و غصهی یک شیعه بکاهی گاهی؟

از در سوخته و دوری ایوان_نجف

میدهد چشم پر از اشک گواهی گاهی

یاد بین الحـرمـین و حــرم ثاراللّه

میکشیم از جگر سوخته آهی گاهی

باعث قـرب به دربار ولــی اللّه است

اشکِ در روضه به قدر پر کاهی گاهی

میتواند سبب مـردن نوکـر بشود

روضهی جسمِ به خون مانده ی شاهی گاهی


مشت برار ، مشت خاخور

تی چوم وا بیه دنیا بیدین

بهار بامو ، بهار بامو

تی خانه مین سفره هفت سین دیچین

آخ شب عیده عید شو

تازه ببوسته سال نو

دار و درختان همگی

به تن دارید لباس نو

عروس گولی باهاردیم، جون دیلی باهاردیم

خانه خاطر ناردیم ، تی پسر باهاردیم

ممدحسن ویریس بیه

تی سکی آدَم گیره

پایه زَنَمَه میره

آه ناله مَرَم گیره

عروس گولی باهاردیم، جون دیلی باهاردیم

خانه خاطر ناردیم ، تی گول پسر باهاردیم

عروس گوشوار بیدین، هی هی

اونه دیم سر خالَ بیدین، هی، هی

عروس بنفشه پیرهن و دامن گول دار بیدین

هی ، هی

عروس گولی همینه ، عروس بهار شینه

بیدین چی نازنینه

نوروز موارک بین ، سال نو موارک

رنگه بیدینه رنگه ، پیشبین زنه می دنگه

می چومَی پُر از آرسو ، تی دیل چی مَنه سنگه

قربان خدا بوشوم ، ماه فتوفسه رنگه


اینقدرزیباست که روزی چندبار باید خوانده شود

خنده باید زد به ریش روزگار

ورنه دیر یا زود پیرت می کند

سنگ اگر باشی خمیرت می کند

شیر اگر باشی پنیرت می کند

باغ اگر باشی کویرت می کند

شاه اگر باشی حقیرت می کند

ثروت ار داری فقیرت می کند

گاز را بگرفته زیرت می کند

عاقبت از عمر سیرت می کند

گر زدی قهقه به ریش روزگار

ریش را چرخانده شیرت می کند

دل به تو داده دلیرت می کند

خویشتن فرش مسیرت می کند

عشق را نور ضمیرت می کند

خاک اگر باشی حریرت می کند

کورش ار باشی کبیرت می کند

رستم ار باشی امیرت می کند

آشپز باشی وزیرت می کند

پس بخندید و بخندانید هم

خنده دنیا را اسیرت می کند.

لبتان پرخنده دلتان همیشه شاد وخرم باد.


آقا نمیدانی که این دل بیقرار است

هرجمعه با ذکر تواینجا انتظار است

تا کی بگویم العجل در هر نمازم

میدانم آن وقت ظهورت در مدار است

من خانه بر دوشم سکوتم حرف دارد

میدانم آن زیبا رخ تو آشکار است

من در تمام عمر گشتم در پی تو

بی تو تمام روز من چون شام تار است

شد آرزویم لحظه ای رویت  ببینم

هر روز دل در کوی تو درگیر و دار است

چون بلبل سرگشته آوازم بلند است

روح منی ؛ آقای من؛ این افتخار است

پروانه ام هر روز گرد شمع یادت

میسوزم و اینکار من دیوانه وار است

حیران نیم از کارخودچون دوست دارم

چون با تو بودن زندگی فصل بهاراست

فصل حضورت جشن می گیرم بیایی

پروانه و شمع و گل اینجا بیقرار است

شاید غریبم ؛ آشنایی زود باشد

زنگ حضورت کی خورد دل انتظار است.

(تعجیل در فرجش صلوات)

۹۷/۱۲/۲۰  پورعیسی


ماه_رجب

ماه پـر فیض رجب، ماه نبـی، ماه خداست

ماه توبه، مه رحمت، مه ذکر است و دعاست

ماه از خــویش بریـدن بـه خـدا پیـوستن

خرم آن کس که به حق واصل و از خویش جداست

مـاه میـلاد شـریف دو محمّــد دو علـی

که پر از جلوۀ مـاه رخشان ارض و سماست

جمعــۀ اول ایــن مــاه، جمــال ازلــی

در تمـاشـای رخ حضـرت باقـر پیـداست

دوم مـاه رجـب عیـد بـزرگی دگـر است

عید میـلاد علـی‌ بـن‌ جـواد بن رضاست

سوم ماه رجـب آن دهمیـن حجب حـق

جگرش ۀ خون از شرر زهـر جفاست

دهم ماه رجب بـا گل رخسار جـواد

موج‌زن رایحۀ عطـر ولایت بـه فضاست

بـارک‌ الله کــه در سیــزده مــاه رجـب

عید میـلاد علـی، مظهر رب الاعـلاست

کعبـه آغـوش گشـوده چـو گریبـان از هم

کــه ز قـلب حـرم‌الله، علـی عقـده‌گشاست

صـاحب‌خانـه نــدا داد کــه ای بنـت اسـد

خانـه از مـاست ولیکـن متعلـق به شماست

قـدر و جــاه تــو بـود فـوق مقــام مـریم

پسـر تـو علـی اسـت و پسـر او عیسـاست

نجل پـاک تـو امـام است بـه نجـل مریم

گرچـه او مریـم و عیسـاش پیـام‌آور ماست

این پسر رکن و مقام است و حطیم و زمزم

این پسر حجر و حجر، مروه و مسعا و صفاست

نیمـۀ مــاه رجـب روز وفــات زینـب

او که دخت علی و مادر صبر است و رضاست

زینب، آن فاتـح میـدان اســارت کـه هنوز

زنـده از خطبـۀ او واقعــۀ کــرب‌و‌بـلاست

شیـردخـت علـی و فاطمـه و اخـت حسن

که حسین دگـر است و نفسش عاشوراست

بیست و پنج رجب از بهـر محبان علی

روز اندوه و غم و ناله و اشک است و عزاست

روز آزادی زندانــی زهــرای بتـول

روز قتل خلف حضـرت صـادق، موساست

گوییـا در دل تـاریـک سیــه‌چـال، هنـوز

بانـگ العفـو بلنـد از دو لب آن مـولاست

آن کـه دربـارۀ وی آمـده سـاق مرضوض

چشم‌ها گر ز غمش خـون بفشانند رواست

روز بیسـت و ششـم مـاه رجـب داغ پـدر

بـر دل و بـر جگـر سوختـۀ شیـر خداست

بـر دل ختـم رســل داغ ابـوطالـب مانـد

آن کـه ایمـانش فـوق همـۀ ایمان‌هاست

بیست و هفت رجب است عید بزرگی دیگر

عید مزمـل و مدثــر و نــور و طاهـاست

عید بعثـت کـه نبـی رخـت رسالت پوشید

به! چه عیدی که به از عید صیام و اضحاست

عید پــرواز بشــر، عیــد نــزول قــرآن

عید نابــودی بـت، عیـد تجلای خداست

بیست و هشت رجب آغاز فراقی‌ست بزرگ

که حسین‌بن‌علی عازم دشت و صحراست

کـاروان پسـر فـاطمــه هنگـام سحــر

سر به کف دارد و عازم به سوی کرب‌و‌بلاست

عــزم حــج دارد و در اول ره مـی‌بینــد

قتلگاه است بر او مروه، صفا تشت طلاست

هم‌قـدم زینـب و عبـاس و علی‌اکبر

پیش رویش علی و پشت سر او زهراست

گاه بـر فـرق علـی‌اکبـر خـود می‌نگــرد

گاه می‌گرید و چشمش به دو دست سقاست

گاه در سینـه کنـد نوک سنان را احساس

گاه بیند که بریـده سـر پـاکش ز قفاست

سر به کف داشتن و تیـر گرفتـن به جگر

سپـر سنگ شـدن حـج امـام شهـداست

میثم!»آن تربت شش‌گوشه بود در بر تو

وای من! از چه ندیدی حرم یار کجاست؟

شاعر:

استاد_غلامرضا_سازگار

اشعار ناب آئین

shere_aeini


مدح طوفانی امیرالمومنین علی (ع)

قطره ای از دریا

بسم رب الرسول

بسمِ ربِ الرِّسول ربِّ نبی

و پس از آن عَلیٌ الأَعلا

و سپس روی دفترم بافخر

مینویسم فقط علی مولا

مظهر برج انمایی و

شاهکار خدای منانی

طاهری و مطهر و شفاف

تو دقیقا شبیه  قرآنی

چون گشودم کتاب قرآن را

دیدم آیات منجلی بودند

جزء در جزءُ کلّ احزابش

یک به یک مِدحت علی بودند

علما دربیان و  تفسیری

ز حروف مقطع آوردند

و صِراطٌ عَلیُّ نُمسِکُهُ

عَلیٌ حق ؛ چنین ادا کردند

کل اشجار گر قلم گردند

آب دریا اگر شود جوهر

تا نویسند کل کاتبها

شمه ای از فضیلت حیدر

در هزاران کتاب و صد دفتر

وصف عین علی که جا نشده

کل عالم به مدح او اما

حق لام علی ادا نشده

ذکر نادعلی توست علی

که  کندبنده  را ز  غم آزاد

و چه کس در رکوع بین نماز

چون تو انگشترش به سائل داد

زنگ درب بهشت ذکرتو و

بهترین اسم و افضل الاذکار

مردگان را حیات می بخشد

نام زیبات یکصد وده بار

آسمانها و نُه فلک نزدت

همگی احترام میکردند

انبیا ،اولیاءُ عِلِّیین

پیش پایت قیام میکردند

در زمین در زمان ز عرشُ فرش

و عوالم علی بود حاکم

سر در عرش حک نموده خدا

و یدالله فوق ایدیهم

وصف نام تورا چگونه کنم

عَجِزَ الواصِفون عن صفتک

که بشر قاصر است از وصفت

ما عرَفناکَ حق معرفتک

پدرِ آدمِ ابو البشری

پدرِخاک  یا ابالاِربَه

حق پس از آفریدنت فرمود

فتبارک به خلقتت بَه بَه

پدر زینبی و ثارالله

جان فدای شکوفه ی یاست

کار صدها مسیح و موسی را

میکند دستهای عباست

پا نهادی به عالم امکان

دل اهل زمین هلاک تو شد

تو که بودی که بدو آمدنت

خانه ی کعبه سینه چاک تو شد

نه فقط بر زمینیانِ جهان

به سماواتیان  امیری تو

ای شه لافتی بنی شوکت

شه نام آور غدیری تو

کوری چشمِ دشمنت مولا

درحدیثی نبی چنین فرمود

بافضیلت ترین  عبادتها

ضربه ی تو به روز خندق بود

فاتحِ بدرُ خیبرُ اُحُدی

اسدالله شیر بی بدلی

تو امیری و شیر بی پروا

بر تو زیبنده است نام علی(ع)

تیز مانند ذولفقار دو دم

اِنحنای کمان ابرویت

لشکر و صدسپاه گردیدند

همه چیره ز زور و بازویت

عبدود،مرحب و هزاران یل

همچو کاهند درکف مشتت

تویی آن پهلوان که کنده شده

درب خیبر به ناز انگشتت

تو قدَر قدرتی و شیر افکن

که به گَردَت نمیرسد احدی

که نبی وقت رزم می گوید

اسدالله یاعلی مددی

تویی مقصود و مقصدم آری

عاشقت گر شدم هدف دارم

هوس بوسه از ضریح تو وُ

هوس  چاییِ نجف دارم

مال و دارایی ام که چیزی نیست

ای تجلیِ عالم ِ ایجاد

خودمُ بچه ها و همسرمُ

پدرم و مادرم فدای تو باد

و بعید است از تو مولایم

دست رد روی سینه ام بزنی

لحظه مرگ بی قرارِ تو ام

ای که گفتی فَمَن یَمُت یَرَنی

حمل بر خود ستایی ام نشود

در برم  ثروتی کلان دارم

شیعه ی حیدرم بدین منظور

سکه گردید کسبم و کارم

و چه دارد  هر آن که درگیتی

حُبِّ حیدر میان قلبش نیست

بی ولایش به زیر صفر اما

باعلی نمره ی ولایم بیست

در ره عشق پاکتان مولا

سرِ سُرخَم رود ملالی نیست

آنکه منکر شده تورا قطعا

نطفه اش نطفه ی حلالی نیست

سخن این نیست قسمتم بشود

کز غلامان دخترت باشم

من کجا زیبنت کجا ای کاش

خاک نعلین قنبرت باشم

صدو ده خط نوشتم از مدحت

کم ما و کرامتت  مولا

و کنون اذن و رخصتی  بدهید

بنویسم  ز  مادرم  زهرا(س)

شاعر کربلایی مجیدمرادزاده


تا زنده ایم قدر همدیگرو داشته باشیم

بر مزار مـــــردگان خویش نالــیدن چه سود؟

بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مـــزارش آب پاشیدن چه سود؟

زنده را در زنـــــدگـــی باید به درد او رسید

ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

با محـــبت دست پیران را ،عزیز من ببوس

ورنه بر روی مـزارش تاج گل چیدن چه سود؟

یک شبــــی با زنـــده ها غــم خـــوار باش

ورنه بر روی مــــزارش زار نالــــیدن چه سود؟

تا زمـانی زنــــــده ایم از همدگر بیـــــگانه ایم

در عـــزا روی هم دیگر به بــوسیدن چه سود؟

گر توانی زنده های را یک دمی تو شاد کن

در عـــزا عـــطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود؟

از برای سالــــمندان یک گل خوشــــبو ببر

تاج گـــــلها در کنار همـــدیگر چیدن چه سود؟

گر نـــــرفتی خـــــانه اش تا زنــــــده است

خانه صاحب عـــــزا تا صبح خـوابیدن چه سود؟

گر نپــــــرسی حـــــال او تا زنــــــده است

گریه و زاری و نالـــــــیدن بـــــرای او چه سود؟

سالها آمد و رفت و نکــردی یاد من

جای خالــــــــی مرا در خانه ام دیدن چه سود؟

گر نـــــکردی یــــــــاد مـــــن تا زنـــــــده ام

سنگ مر مر روی قبر من تو را چیدن چه سود؟


یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

" دوره گردم، کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس، عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر ندارین ، کوزه خالی می خرم "

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست

" اول عید است و نان در سفره نیست

ای خدا! شکرت، ولی این زندگیست؟ "

بوی نان تازه ، هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم ، روزه بود

باز آواز  دوره گرد

رشته اندیشه ام را پاره کرد

"دوره گردم، کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس، عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر ندارین ، کوزه خالی می خرم "

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : " آقا! سفره خالی میخرید


ماه_رجب لیلة_الرغائب

اصلا حواسم نیست که فرصت ندارم

خیلی برای بندگی همت ندارم

اینقدر زیر خاک خوابیده اند مردم

چشمی برای دیدن عبرت ندارم

امروز و فردا می کنم هنگام توبه

حالی برای ترک معصیّت ندارم

ارزان خودم را باختم در دار دنیا

اما حواسم نیست من قیمت ندارم

افتادم اما باز دستم را گرفتی

جایی به جز این خانه من عزت ندارم

وای از شبی که صورتم بر خاک قبر است

چیزی برای خانه ی غربت ندارم

باب نجات شیعه ی زهرا، حسین است

چشم امیدی جز به این رحمت ندارم

وقتی حسین بن علی را دوست دارم

از هیچ چیز دیگری وحشت ندارم

شب های جمعه مادری قامت خمیده

هی بوسه می گیرد ز رگ های بریده

شاعر:

وحید_محمدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


http://uupload.ir/files/kugl_%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF_%D8%B1%D9%81%D8%AA.jpg

نخواهد رفت در لطف و کرم؛ دستت به کم آقا

گدا حاجات خود را کاملا مطلوب خواهد کرد

طلایی! بی نظیری! مهربانی! بس که آقایی

من بدم. دستان تو جنس مرا مرغوب خواهد کرد

کنار پنجره فولاد حاجت گم نخواهد شد

برای بایگانی گنبدت مکتوب خواهد کرد

خیابان های اطراف حرم حتی شفاخانه‌ست

نبات و زعفرانت حال من را خوب خواهد کرد

تو شرط اصلی جنّت؛ ولایتدارِ با رأفت

همین تلفیق عالم را به تو مجذوب خواهد کرد


اگر خواهی که تو بی‌خود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود

که نتوانی سوی این راز پی‌بردن به آسانی

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی

که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

چو تو چیزی نمی‌دانی که باشد دستگیر تو

چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چو می‌دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی‌خوانی

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشه‌های بد دل و جان را چه رنجانی

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را

که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین‌داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

برو پی‌بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

عطارنیشابوری

capitan_mirzaee


جنگل‌ و کوه‌و درختان را؛ به‌یغما بُرده‌اند

چه بلائی؛  بر  سر ِ  ایران ِ ما  آورده‌اند

در عجب هستم؛ نمی‌ماند به‌رویِ دل‌شان

بس‌که کوه‌وجنگل این‌آدم‌نماها خورده‌اند

کوه را کندند و در قلبش؛ که ‌اُفتاد شکاف

سیل ِ طغیان‌گر؛  که راهش - گشت صاف

از مسیر ِ رودخانه؛ چون - نموده انحراف

از خرابی‌های آن؛ پیر و جوان، افسرده‌اند

سبزه‌ها  خُشکید و  ؛ سکّه‌ها برداشت

سُفره‌ی ِ هفت‌سینِ ما؛ "سین" کم نداشت

سیل؛ "سین" دارد - خدا - امّا داغ کاشت

داغ ِ سنگینی  که ملّت؛  کاملاً  پژمرده‌اند

حداقّل - گو به ‌باران؛ تا نبارد، روز و شب

مانده‌ام؛ از کار ِتان - پروردگارا  در عجب

این‌چُنین؛ بر مردم ِ ایران - نمودید غضب

باز خلق؛ دل را، به الطاف ِ شما سپرده‌اند

مردم ِ  درمانده را -  بنگر؛  مُقلب َ القلوب

در عذاب‌ند؛ از شمالِ میهنم، تا به جنوب

مردمی؛ محجوب و  هم - نجیب و خوب

دل‌شکسته - داغ دارند و،  همی آزرده‌اند

جای ِ  تبریک -  شاد باش و  تهنیت ایران

عید ِ این مردم؛ عزا شُد - #تسلیت_ایران

از دست ِ مسئول ِ  بدون ِ  خاصیت ایران

درد ِ مردم را  نمی‌بینند؟  گوئی  مُرده‌اند !

عاقبت؛  بُغض ِ گلویم - مرا خواهد کُشت

زخم‌های ِ وطنِ من؛ دوتا کرده‌ست پُشت

درد را؛  حسّ می‌کنم - تا بر  سر ِ انگُشت

در وجودم؛ درد و غم‌هایم، بس‌فشُرده‌اند

حسن_جهانچی

۵ فروردین‌ماه - ۱۳۹۸

HasanJahanchi


این شنیدم پدر به فرزندش

در شب عید داد آموزش

امشب آماده باش، باش پسر

حمله ور می شوند چند ارتش

اختلاط حماسه ها فرداست

رستم و ایلیاد و گیل گَمش

هر سه یکباره متفق شده اند

یورش آرند راس ساعت شش

لشکری طالبان آجیلند

لشکری داعش چلو و خورش

ظرف پر پرتقال چون یوسف

منتها این جماعت چندش

جامه ی پرتقال را بدرند

چون "زلیخاله" های چاقو کش!

گفت فرزند با پدر که بیا

سر خود را گذار بر بالش

تا ز رویا رها شوی و دگر

نکنی هی خیال، پردازش

ما که در جیب های خالی مان

گرم پشتک زدن شده ست شپش

با چلو اختلافمان بسیار

با خورش اختلافمان فاحش

هر که مهمان خانه مان بشود

گیرش آید فقط نخود کشمش.

محمدرضا درخشان

وطنز | پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


به مناسبت روز جوراب

رنجیده زن و فرزند، از گند من و جوراب

یک عمر اسیرانند، در بند من و جوراب

با بوی فرارانگیز، از دور هویداییم

کس نیست به رسوایی، مانند من و جوراب

آنقدر که جان کندیم، باید که به آوازه

سوراخ ترین باشد، پسوند من و جوراب

یک عمر بدون کفش، سر کرده و خوشحالیم

صدشکر که ریگی نیست، پابند من و جوراب

هرچند که در تقویم، روز پدر و مرد است

مِن بعد بنامیدش، پیوند من و جوراب

از عمر من و جوراب، یک سال گذشت اما

باز است به روی من، لبخند زن و جوراب

احد ارسالی

وطنز  پایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


حسن ای رئیس دولت تو چه آفتی خدا را ؟

که ز عمر سیر کردی فقرای بی نوا را

به جز از حسن که گوید به ظریف چون که برجام

شده پاره پوره فعلا بده جوّ کمی فضا را

نه بشر توانمت خواند و نه شیخ و اهل عرفان

متحیّرم چه نامم توی یک لا و قبا را

وَ هر آن چه وعده کردی همه را به باد دادی

چه هزار وعده هایی که گرفت حال ما را

همه مانده اند حیران که چگونه کشف کردی

ز کدام لُپ لُپ  آخر وزرای بی حیا را !؟

تو اگر حقوق دانی و به فکر جیب مردم

منما دگر نجومی تو حقوق آشنا را

و چه خوب اگر که مردی چو زنش طلاق خواهد

فقط او دو راه دارد !  دیه دادن و مُدارا

همه شب در این اُمیدم که اجل ز ره بیاید

و بگیرد از سر ما همه سایه ی شما را

علی ای هما کجا و حسن ای رئیس دولت!؟

تو ببخش شهریارا ، تو ببخش شهریارا

مجتبی

جمعیت رهروان امربه معروف ونهی ازمنکر


ای که آوردی پتو را یک وجب بالای گرده!

مملکت را آب برده

هان! کجایی؟! خفته ای یا زنده ای یا آن که مرده؟!

مملکت را آب برده

دوربینت رفته تا آن سوی آب ساحل کیش

بی خبر از خانه ی خویش

غرق در خواب و خیال افتتاحات فشرده

مملکت را آب برده

قلب حساست شده سرشار از احساس بی حد

از خبرها میشوی رد

تا نگردد حال و احوالت از آلامش فسرده

مملکت را آب برده

غایبان مغلوب عزلت، حاضران مفیوض بذلت

ک قربان فضلت

دور خود را تند کن، نه نرم نرمک، نه شمرده

مملکت را آب برده

_ از فرنگ آمد صدایی، سوی ما شد دست هایی

زد توئیتی را هوایی:

چرخ آن ساعت که دولت را به دست او سپرده

مملکت را آب برده _

هان؟. آهان!. آن سوی آبی، توی فکر انقلابی

لا تقل! مرد حسابی!

خارج از گودی و میگیری به چپ یا راست خرده؟!

مملکت را آب برده

ای که از والامقامی لاجرم در اوج برجی!

سرعتت هم فوق 4 جی

محو لایو نوگلت که در فلان کشور چه خورده

مملکت را آب برده

هر که هستی، هرکجا. بادا سلامت جان و مالت

هم عیال و هم ذغالت

لحظه ای لِنگ همایونیت را از تخت سُر ده

مملکت را آب برده

ملیحه رجایی

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz


نقیضه‌ای بر غزل حضرت حافظ

سخنان حسن فریدون () با خودش،

پس از سیل مازندران و گلستان

رفته زیر سیلْ استان گلستان غم مخور

غرق شد مازندران هم زیر باران غم مخور

اهل خوزستان هنوز از سیل غم در محنت‌اند

چون که همدرد است با آنها لرستان غم مخور

در کلاله، ترکمن، در کردکوی و آق‌قلا

رأی تو با وعده‌ها بوده فراوان غم مخور

راه تزویر و فریب و مکر باشد بازِ باز

بسته شد گر راه خوش‌ییلاق و گرگان غم مخور

بی‌خیال سیل شو، سرگرم کیش و قشم باش

رقص دلفین‌ها ببین و باش خندان غم مخور

یاد استخر فرح باش و غریق سرخوشش

فکر کن هستی تو هم در سدّ لتیان غم مخور

تا که یار پوششی داری به تفریحت برس

با جهانگیری بده همواره جولان غم مخور

تا که نوبخت و حسینت را تو داری در کنار

گر همه عالم شوند از تو گریزان غم مخور

"ابتکار" و "آرمان" و "شرق" و "ایران" با تواند

سرزنش‌ها گر کند هر روز "کیهان" غم مخور

لیست بی.بی.سی چو در مجلس هوادار تواند

از فغان و ناله‌های اهل ایمان غم مخور

منتقدهای تو مشتی بیسواد و جاهل‌اند

چون گرفتی دکتری از انگلستان غم مخور

گرچه رفت از سفرۀ مردم پیاز و مرغ و گوشت

تو بخور ماهی و ششلیک و فسنجان غم مخور

رفته با تدبیر تو از دیدگان خلق، خواب

می‌رود کم‌کم ز دل‌ها دین و ایمان غم مخور

دولت تو گرچه کرده روز مردم را سیاه

هست برجام تو چون خورشید تابان غم مخور

کن فشار و ظلم را هردم به مردم بیشتر

تا معیشت هست در دستت گروگان غم مخور

امنیت رفته اگر از مرزها آسوده باش

تو حقوق‌دانی، نه سرهنگ و نه سروان غم مخور

لرزش کرمان و کرمانشاه رفت از یادها

کل ایران هم شود یک‌باره ویران غم مخور

باش یار کدخدا و "بیست، سی" را پاس دار

غیرت و فرهنگ ایران را بمیران غم مخور

در کلاس غیرت ملی اگر آخر شدی

تا که شاگرد اولی در درس شیطان غم مخور

محمدتقی_عارفیان     ۱۳۹۸/۰۱/۰۴

شهدا شرمنده ایم:

 

 


باز هم در تپش ثانیه ها جا ماندم

مثل تو بار دگر من تک وتنها ماندم !

گفتی امروز همان حوصله ی دیروز است

تا به امیدرخت چشم به فردا ماندم!

جای جای نفسم عطر نفس های تو بود

با خیالت همه ی عمر  به دنیاماندم!

گله از پنجره ها پیش دلم ممنوع است

پشت هر پنجره ای واله وشیدا ماندم!

نوک زدی درپس یک پنجره گفتی وا کن

چشم راباز که کردم به خدا وا ماندم !

با سر انگشت ترم باز تلنگر به دلت

زدم وتابه ابد در دل تو جا ماندم !

T.k


امام_کاظم مرثیه_امام_کاظم

باب الحوائجم من و موسی بن جعفرم

صدها گره به کار من افتاد و مضطرم

کنج سیاه چالم و همچون گلم ولی

گلچین به ضربه های تبر کرد پرپرم

هر کس رسید دیدن من کرد اشتباه

چیزی دگر نمانده از این جسم لاغرم

از حلقه های سلسله خون می چکد،رضا

یکدم ببین که هست پر از زخم پیکرم

مرهم به روی زخم گذارد عدو،ولی

هر دم لگد به جای لگد خورد بر سرم

گفتم به او هر آنچه که خواهی مرا بزن

اما میاوری تو به لب نام مادرم

شد استخوان پای من از ضربه تا ولی

دیگر نخورد نیزه به گودی حنجرم

شاعر:

محمود_اسدی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


" چهارده صلوات "

به محمد(ص)سبب خلقت دنیا صلوات

به محبت که نمود هدیه به دل ها صلوات

به علی(ع)شیر خدا آن شه مردان جهان

به وجودی همه پر گشته زتقوی صلوات

به تمامی عفاف ،فاطمه(س)آن دخت نبی

به همه حجب وحیا،عصمت زهرا صلوات

به کرامت به درایت به صبوری حسن(ع)

به کریمی که دهد حاجت دل ها صلوات

به حسین(ع)خون خدا آن شه مظلوم وغریب

به شهیدی که غمش شد به دل ما صلوات

به سجودی که نمود آن شه سجاد(ع)خدا

به عبادت که نمود حضرت حق را صلوات

به شکافنده هر علم و به باقر(ع) ،به خرد

به شعوری که نمود حل معما صلوات

به علمدارتشیع ،به صداقت به صفا

به امام جعفر صادق(ع) همه ازما صلوات

به نشاننده خشم،کاظم(ع) محبوس واسیر

به نه تسلیم شده بر ظلم وستم ها صلوات

به غریبی که غم ازدل ببرد قربت او

به رضا(ع)آن که ستاند غم دل را صلوات

به نهم اختر آسمان امامت ،به تقی(ع)

به جوادو همه جود کرم ها صلوات

به نقی(ع)هادی ما درره رستگاری ودین

به هدایتگر ما درره عقبا صلوات

به امامی که حسن،عسکری (ع)است نام خوشش

به ابا حجت حق،شاه نه پیدا صلوات

به وجود خوش آن مهدی(عج) پنهان زنظر

به عدالت که نماید همه برپا صلوات

در ثواب نشر این چهارده صلوات زیبا

در این روز عزیز سهیم باشیم

به سمت خدا

نشر_صدقه_جاریست


http://uupload.ir/files/wnm_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2.jpg

پیاز

ده لایه پرده

با صد افاده

شیک و مرتب

بر هم فتاده

هر لایه اش هست

بسیار تومان

دُرِّ درشتی

در سینه ی آن

این لایه ها را

پیچیده در هم

توی حریری

پروردگارم

میکردی او را

سرکوب گاهی

امروز اما

شد پادشاهی

هم تند  و شیرین

هم آبدار است

نامش پیاز است

گریه درآر است



امام_کاظم  مرثیه_امام_کاظم

بر روی لب هایت به جز یا ربّنا نیست

غیر از خدا، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

زخم گلوی تو پذیرفته است اما

زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست

این ایستادن با زمین خوردن مساوی ست

از چه تقلا می کنی؟ این پا که پا نیست

اصلاً رها کن این پلید بد دهان را

از چه توقع می کنی وقتی حیا نیست

نامرد! زندان بان! در این زندان تاریک

این که کنارش می زنی با پا عبا نیست

این تخته ی در که شده تابوت حالا

بهتر نباشد، بدتر از آن بوریا نیست

اما تو را با نیزه ها بالا نبردند

پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست

شاعر:

علی_اکبر_لطیفیان

اشعار ناب آئین

shere_aeini


شیعیان وقت عزا شد٬ مصطفیٰ نالان شده

در غمِ موسی بن جعفر٬ فاطمه گریان شده

سِندِ ملعون آنقَدَر٬ زد تازیانه بَرتَنَش

فی المثل پاشیده از هم مُصحَفِ قرآن شده

تازیانه یکطرف٬ رگبار سیلی یکطرف

صورتش نیلی٬ پُر از خون٬ آن لب و دندان شده

گشته مسموم از رُطَب٬ با جَبر هارونِ لعین

در٬ درونِ سینهٔ تنگش نَفَس پنهان شده

نالهٔ اهل سما پیچیده در گوش زمان

گوئیا هفت آسمان در ناله و افغان شده

نوحه خوان گشته ملائک٬ عرشیان در آه و وا

چون غریبی کُشته در مُلکِ غریبستان شده

لحظه های آخرِ آن سیّدِ والامقام

واژهٔ غربت زِ قربش٬ واله و حیران شده

چونکه کاظم غرقِ در حمد الهی گشته وُ

ذکر و نجوایِ لبَش٬ یاحَیُّ و یاسبحان شده

ناگهان پیکِ اَجَل آمد به بالین امام

خیره برسمتِ بقیع٬ آن خسروِ خوبان شده

زد صدا مادر بیا٬ من هم غریبم چون حسین

وامصیبتْ قتلگاهم٬ گوشهٔ زندان شده

چشمم از٬ زهرِ ستم٬ تار و دلم در پیچ وتاب

پیکرِ تبدارم از ظلم و جفا بی جان شده

(فیضیا) ختمِ مصیبت کن٬ دلم آتش مَزَن

مادرش زهرا به بالینِ پسر مهمان شده

 


شعله انفس و آتش زنه ی آفاق است

غم قرار دل سودا زده ی عشاق است»فاضل نظری

گاز شش شعله و آتش زنه ی چخماق است

این پدر سوخته خوب است و دماغش چاق است

بینی اش چاه قنات است و ته اش پیدا نیست

بس که انگشت اشاراتش در اعماق است

گر چه در پشت رونیز است، بسی ناچیز است

بویش از صد قدمی قابل استنشاق است

بعد یک عمر ترانزیت دگر آموخته است

مایه، گنجی است که افزونی اش از قاچاق است

جامِ می، نزدِ من آورد و بدان لب نزدم

چون که مستوجب هشتاد عدد شلاق است

مشکلی در همه این ملک علی القاعده نیست

مشکلی نیز اگر هست علی الاطلاق است

حبّذا دانه درشتان همه ول می گردند

آن که زندان برود سارق یک قالپاق است

خارجم از رده کن، بلکه به تو وام دهند

مثل یک خودروی فرسوده دلم اوراق است

اخوی رانت بخور، رشوه بده، حال بکن

آن که البته به جایی برسد قالتاق است!

منبع: سایت آیات غمزه

عباس

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


امام_کاظم

مرثیه_امام_کاظم

عالم طفیل حضرت موسی بن جعفر است

مشهد سریر دولت موسی بن جعفر است

این جاده ازبهشت خدا می رسد زمین

ایران مسیر رحمت موسی بن جعفر است

درلوح سرنوشت سپیدم ، خدا نوشت :

این بنده زاده،قسمت موسی بن جعفر است

ایوان طلا ،حرم، قم و مشهد ، نماز صبح.

اینها تمام ، برکت موسی بن جعفر است

اصلا گره به کار من و تو اگر که نیست

از لطف و جود و همت موسی بن جعفر است

امشب برای صبح قیامت دعا بخوان

آنجا که غرق منت موسی بن جعفر است

آنجا که می شویم بهشتی، به این ندا:

این خانه زاده حضرت موسی بن جعفر است

شاعر:

محمد_کابلی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


رفته زیر سیلْ استان گلستان غم مخور

غرق شد مازندران هم زیر باران غم مخور

اهل خوزستان هنوز از سیل غم در محنت‌اند

چون که همدرد است با آنها لرستان غم مخور

در کلاله، ترکمن، در کردکوی و آق‌قلا

رأی تو با وعده‌ها بوده فراوان غم مخور

راه تزویر و فریب و مکر باشد بازِ باز

بسته شد گر راه خوش‌ییلاق و گرگان غم مخور

بی‌خیال سیل شو، سرگرم کیش و قشم باش

رقص دلفین‌ها ببین و باش خندان غم مخور

یاد استخر فرح باش و غریق سرخوشش

فکر کن هستی تو هم در سدّ لتیان غم مخور

تا که یار پوششی داری به تفریحت برس

با جهانگیری بده همواره جولان غم مخور

تا که نوبخت و حسینت را تو داری در کنار

گر همه عالم شوند از تو گریزان غم مخور

"ابتکار" و "آرمان" و "شرق" و "ایران" با تواند

سرزنش‌ها گر کند هر روز "کیهان" غم مخور

لیست بی.بی.سی چو در مجلس هوادار تواند

از فغان و ناله‌های اهل ایمان غم مخور

منتقدهای تو مشتی بیسواد و جاهل‌اند

چون گرفتی دکتری از انگلستان غم مخور

هرچه باشی بی‌کفایت بازهم حتماً تو را

می‌کند تأیید شورای نگهبان غم مخور

گرچه رفت از سفرۀ مردم پیاز و مرغ و گوشت

تو بخور ماهی و ششلیک و فسنجان غم مخور

رفته با تدبیر تو از دیدگان خلق، خواب

می‌رود کم‌کم ز دل‌ها دین و ایمان غم مخور

دولت تو گرچه کرده روز مردم را سیاه

هست برجام تو چون خورشید تابان غم مخور

کن فشار و ظلم را هردم به مردم بیشتر

تا معیشت هست در دستت گروگان غم مخور

امنیت رفته اگر از مرزها آسوده باش

تو حقوق‌دانی، نه سرهنگ و نه سروان غم مخور

لرزش کرمان و کرمانشاه رفت از یادها

کل ایران هم شود یک‌باره ویران غم مخور

باش یار کدخدا و "بیست، سی" را پاس دار

غیرت و فرهنگ ایران را بمیران غم مخور

در کلاس غیرت ملی اگر آخر شدی

تا که شاگرد اولی در درس شیطان غم مخور


بار الها شکر ، باران آمد و اعجاز شد

دشتهای خشک میهن هم طراوت ساز شد

تو بزرگی و کریمی کارها در دست توست

با نشاط و زنده شد هرکس به تو دمساز شد

ای دریغا پیش ازین یغماگران آب و خاک

درّه را بستند و درّه دشت حیرت ساز شد

با طمع راه خروج سیل را بستند و بعد

راههای سیل ها ، ویلا و دست انداز شد

بارش باران تو شد سیل ، سیلی خشمگین

آمد و بنمود طغیان و غم شیراز شد

دست هامان بود بالا سال ها بر در گهت

حال می گوییم سیل آمد به ما لجباز شد!!!!

طرفة العینی خروش سیل شد آژیر مرگ

عامل درد و غم و مرگ و بلا و آز شد

این همه از ماست ما قدر تورا نشناختیم

سیل ویرانی به بار آورد و راهش باز شد

خوشدلا ما قدر  گل را هم ندانستیم و شد

داغ و دردی که دراین بیچارگی ابراز شد

کاش هرگز در مسیر سیل انسانی نبود

از غم فوت عزیزان رنج و غم آغاز شد

جعفرزارع خوشدل


متنی بسیار زیبا از نیما یوشیج :

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ

ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ

ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی

ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ

ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ

ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ

ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ

ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦﭘﯿﺮﻫﻦ

ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖﺁﺏ

ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼﺧﻮﺍﺏ

ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ

ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺮ ﮐﺴﯽ

ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)


سیزده بدر ، سال دگر

هیچ کس نباشد در به در

از عشق و مهر و عاطفه

قلبی نباشد بی اثر

خاموش و سرد و ناامید

هرگز نباشد یک نفر

هرگز نیفتد یک درخت

از ضربه ی سرد تبر

از جنگ و خونریزی ، زمین

خالی بماند سر به سر

هرگز نماند کودکی

بی سایه ی سبز پدر

تنها دلی که عاشق است

باشد به هر جا معتبر

از جان پاک عاشقان

باشد جدا شر و خطر

چشم انتظار هر آن که هست

آید عزیزش از سفر

بی غصه باشند مردمان

سال دگر سیزده بدر

سیزده بدر مبارک


مادر

مادر ای تنهاترین شب زنده دار

مادر ای محبوبه  شب در بهار

مادر ای دشت شقایق در کویر

مادر ای عطر حقایق در مسیر

مادر ای پاکیزه دامن کوه درد

مادر ای رخساره ی تو زرد زرد

مادر ای گیسو طلایی ؛ نازنین

مادر ای ماه  خیالم ؛  مه جبین

مادر ای روشنگر شب های تار

مادر  ای  آرامبخش بیقرار

مادر ای هر بوسه  تو دلبری

مادر ای استاد مهر  و سروری

مادر ای آب حیات و ریشه ام

مادر ای روح تو در اندیشه ام

مادر ای تندیس عشق و ساد گی

رفیق بی کلک.


طنز تلخ نسخه خیلی جدید موسی و شبان

"دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله»

توکجایی تا بپیچم گوش تو

جِر دهم آن قیمتی تن پوش تو

روی بنزت خط کشم با خنجرم

بر در کاخت بکوبم با خرم

من نمی دانم چرا با ما لجی!

تا به کی آخر دورویی و کجی؟!

خشکسالی، زله،سیل و غبار،

این هم از وضع دلار و روزگار

هر پیازت کیلویی سیزده تومن

بعد این حرفی نزن اصلا با من

نامسلمان! این چه وضع زندگی ست؟!

غیر تو مسئول این اوضاع کیست؟!.؛

گفت موسی: وای استغفار کن

توبه از رفتار و این گفتار کن

کفر هم اندازه ای دارد؛ خلی؟!

کلّه ات پوک است، قطعاً منگلی؛

شد شبان ناراحت و فریاد زد

در بیابان هی دوید و داد زد

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی»

این شبان بینوا ایرانی است

کشورش در معرض ویرانی است

می رسد از هر طرف بحران و غم

من خودم هم توی کارش مانده ام

تا ببینم که چه پیش آید؛ برو

در بیاور از دلش، موسی! بدو!

چون که موسی این خطاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید»

چون که در ایران به دنیا آمدی

بی مجازات است هر حرفی زدی

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه می خواهد دل تنگت بگوی»


می‌خواستم خدا را نوازش کنم !

ندا رسید؛  کودک یتیم را نوازش کن

خواستم دستان خدا را بگیرم !

ندا آمد؛ دستان افتاده ای را بگیر

خواستم چهره خداوند را ببینم !

ندا آمد؛  به صورت مادرت بنگر

خواستم رنگ خدا را ببینم !

ندا آمد؛  بی رنگی عارفان را بنگر

خواستم دست خدا را ببوسم !

ندا آمد؛ دست کارگری را که درست

کار می‌کند ببوس .

خواستم به خانه خدا بروم !

ندا آمد؛ قلب انسان مومن را زیارت کن

خواستم نور الهی را مشاهده کنم

ندا آمد؛ ازپرخوری وشکم سیر فاصله‌بگیر.

خواستم صبر خدای را ببینم !

ندا آمد؛ بر زخم زبان بندگان صبر کن

خواستم خدای را یاد کنم !

ندا آمد؛  ارحام و خویشانت را یاد کن

خواستم که دیگر نخواهم

ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو .


پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر

مولانا عبدالرحمن جامی

T.k

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)


به بهانه سیل اخیر و مصیبتهای وارده به هم وطنان عزیز ما

و تقدیم به همه جان برکفان و ایثارگران و نیروهای تلاشگر

کل ایران شده؛ ویرانه ی باران امسال

عیدشدبهرهمه فصل زمستان امسال

جان ما رفت در این صاعقه ی بی سابق

اولین سیل رسیده؛ به گلستان امسال

شادی عید برای وطنم گشته عزا

سوخت دلهاهمه ازبهرلرستان امسال

مردمِ رنج کشیده؛ که ز دوران دفاع

شده اندخانه بدوش؛بی سروسامان امسال

شده ایلام ازاین سیل چومخروبه خراب

پلدختر شده قربانی این آب فراوان  امسال

گفت رهبر بشتابد؛ همه پیر و جوان

بار دیگر شده ایثار؛ نمایان امسال

عده ای درپی تفریح و سیاحت بودند

هم مدیران ورئیسان و بزرگان امسال

بعدِچند روز که در حالت مستی و خماری بودند

رفت این حالت مستی؛ ز خماران امسال

با تاخر که رسیدند؛ به آن منطقه سیل زده

وعده دادند؛ نمایند که؛ جبران امسال

همه ی ما بخدا سخت پریشان حالیم

جمله مردان و ن؛کشور ایران امسال

رحمت ایزد حق بود؛ ز سوئی این سیل

چون وزید باد ونسیم خوش یاران امسال

واردعرصه شدند؛ شیر دلیران بسیج

شد عیان بار دگر قدرت ایمان امسال

هم سپاه وارد میدان شده وهم ارتش ما

ریختند مردم ایثارگر وپا به رکابان امسال

هم هلال احمر و هم حوزویان والا

هم گروهی ز مدیران و وزیران امسال

داد فرمان و رسید امر ز فرمانده قدس

موکبان سخت شتابند؛ به میدان امسال

همه  با سر بدویدند. وَ با گام بلند

تا رسد این همه ی رنج؛ به پایان امسال

رفت از بنده ناچیز و"غریب" تاب وقرار

زخم این داغ بماند؛به دل وجان امسال

(حمید پورعیسی ۹۸/۱/۱۸ )

همزمان با فرا رسیدن مبارک شعبان و تبریک اعیاد شعبانیه

 


حالم از گفتن این جمله به هم می ریزد

"تو کجا از دل من باخبری ای گل من؟!"

عمر ما چند صباحی به جهان باقی نیست

سهم ما آخر دنیا ،شود آن گور وکفن

من نیایم تو بیا سمت دلم حالی پرس

نکن آزرده دلی را به سرحرف وسخن

حال گل رابه خدا بلبلکی می داند

که همه نغمه ی او،شاد کند باغ وچمن

ما که انسان ودراین کنج زمان بی خبریم

وای براین دل تو، این دل ما،این دل من!!!

T.k

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)


"تک تک ساعت چه گو ید؟" گوش دار

گویدت بیدار باش ای هوشیار!

صبح تا شب در صف واحد بایست

تا رود از دست تو صبر و قرار

از جفا و ظلم صاحب خانه ات

هی بزن بیهوده فریاد و هوار

هی نگو آخر "اضافاتم چه شد؟"

جان من! آخر کمی طاقت بیار

این عجب نبود که هستی روز و شب

در پی یک لقمه نان نالان و زار

هر که کارش بیش مزدش کمتر است

خب چه باید کرد در این روزگار

هرکه قلبش صاف شد بی چاره شد

چوب قلبت را بخور،دم بر نیار

امید مهدی نژاد

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


ذکر قلبم همه جا، فقط کرب و بلا

نی اگه داره نوا، فقط کرب و بلا

جبرئیل میده ندا، فقط کرب و بلا

بهترین شهر خدا، فقط کرب و بلا

مستم، مجنون، آقا حرمتو دوس دارم

چشمام پُر خون آقا حرمتو دوس دارم

میگم از جون آقا حرمتو دوس دارم

حرم الله فقط مال حسینه

لقب شاه فقط مال حسینه

مولا مولا، مولا مولا . مولا مولا، مولا مولا

دیوونه وار میخونم آقاجون خودم

من با تو حرف میزنم با زبونم خودم

کبوتر دل دوباره سمت کربلا رفته

حرمتو هر کی ندیده سرش کلاه رفته

ارباب حسین بن علی . ارباب حسین بن علی

برا تو روضه خونم، با چشمای دریام

بودم دیوونه ی تو از قدیم الأیام

فاطمه مدال نوکری گردنم انداخته

حرمتو هر کی با بهشت عوض کنه باخته

ارباب حسین بن علی . ارباب حسین بن علی

عشق خدایی حسین با تو معنی میشه

میخوام بیام کربلا، آقا یعنی میشه

چقدِه شنیدم آقاجون از حرم، از خِیرِش

تو نگو حرم نیا چجور بگذرم از خِیرِش

ارباب حسین بن علی . ارباب حسین بن علی



http://uupload.ir/files/j8dl_%D8%AF%D8%B1_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE_%D8%A8.jpg

در پاسخ به بی حرمتی های اخیر آمریکا و متحدانش به ایران و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران

رهبر عزیزم؛

روزی که لباس سبز برتن کردی

تکلیف جهاد را تو روشن کردی

تا آخر راه با توراهی هستیم

در لشگر اسلام سپاهی هستیم

تا صبح ظهور باولی می مانیم

پای عَلَم سید علی می مانیم

توهین ترامپ ها»چه ارزش دارد

این طفل؛نیازی به نوازش دارد

پایان مذاکراتِ ننگین این است

برجام فوائدش همین توهین است

ِ همه تاریخ امان می خواهد

باز این سگِ هار استخوان می خواهد

در کرببلا حسین برما آموخت

ما عزتِ خویش را نخواهیم فروخت

من_یک_سپاهی_ام

هر_کاربر_مجازی_یک_سرباز_سایبری

لبیک_یا_ای

مرگ_بر_آمریکا

جهاد_ادامه_دارد

من_انقلابی_ام

جانم_فدای_رهبر

 


این چه شوری است که در دور فلک می بینم

روزگاری همه پر دوز و کلک می بینم

پی اغوای جوانان همه جا دنیا را

عشوه گر پیرزنی کرده بزک می بینم

از ادارات روابط به ضوابط حاکم

شرف آموختگان را همه دک می بینم

روی پیشانی هر کس به صداقت کوشید

ای کلاه تو پس معرکه» حک می بینم

آدمی را که نشد باندگرا در همه عمر

غرق گرداب بلا یکّه و تک می بینم

هر که را در پی امحای مفاسد کوشید

غالبآ منزوی و خورده کتک می بینم

یا که بشکسته سوار است به گردن دستش

یا پیاده شده اش چانه و فک می بینم

توی هر جعبه که بر آن رطب بم» درج است

ز تقلّب همه خرمای خرک می بینم

توی برنامه ی سیما» سر شب تا دم صبح

همه تبلیغ پفک» یا که ببک» می بینم

خنده دار است که نان نامده بیرون ز تنور

روی آن یک دو سه انگشت کپک می بینم

توی خواب است اگر پاپتی ای چون خود را

صاحب دفتر و ویلا به ونک می بینم

متمایز چو شود یکسره از ریز ، درشت

دست قانون ملل نیز الک می بینم

آن که را گوهر رخشان یقین رفت ز دست

روز و شب غوطه ور اندر یم شک می بینم

توی تنبان هر آن کس که به کفشش ریگی است

اگر امروز نه ، فرداست که کک می بینم

هر که همدست نتانیاهو»ی گرگ است و ترامپ»

پایش افتاده به گودال درک می بینم

گفت رمّال که : شاطر» موتورت جوش آورد

بنده در طالع تو آب خنک می بینم!

عباس خوش عمل کاشانی(شاطر حسین)

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

atanz_ir

 


ای عشق شور انگیز

ای شور آتش خیز

مجنون مجنونم

مستونه می خونم

من با تو آرومم

بی تو سرگردونم

ای عشق شور انگیز

ای شور آتش خیز

تویاس و یاسینی

من محتاج و غمگین

تو ذکر جان بخشُ

من دست بی جونم

ولادت امام حسین علیه‌السلام و روز پاسدار مبارک باد.

aqr_ir


پیرمردی صاحبِ مال و منال

می‌گذشت از عمر او هشتاد سال

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام

شادم از عهدی که با خود بسته‌ام

تا نمُردم هر چه دارم وانهم

سهم فرزندان همین حالا دهم

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد

پافشاری کرده و اصرار کرد

سهم دخترها فلان از مال شد

از پسرها باقی اموال شد

پیرمرد فارغ شد از مال و منال

پاک و طاهر شد ز دارائی و مال

روزها بگذشت و روزی پیر مرد

دید رفتار عروسش گشته سرد

با تعرض نیش میزد بر پسر

بودن بابای تو هست دردسر

پیرمرد افسرده و غمگین شد

سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد

لب فرو بست و برون شد از سرا

تا نبیند آنچه دیده است بینوا

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر

در گشودند تعارفات مختصر

با کسی حرفی ز دلسردی نزد

حرفی از مردی و نامردی نزد

تا که دیگ معرفت آمد بجوش

آنچه باید نشنود آمد بگوش

جمله اولاد ذکورش بی‌صفت

جملگی زن باره و بی‌معرفت

دختران زین ماجراها بی خبر

شاد و خرسند بودن از کار پدر

کور سوئی در دل آن پیر بود

چونکه امیدش به آن تدبیر بود

رهسپار خانه داماد شد

گفت دامادش دل ما شاد شد

اشک خوشحالی به چشم دخترش

مات و حیران بود نمی‌شد باورش

دید دامادش بر او هست بی نظر

ماندنش آنجا دگر هست درد سر

او همی گوید که بابایت چرا

لنگرش را پیچ کرده نزد ما

ما که تنها وارث او نیستیم

با حقوق مختصر کوه نیستیم

خانه شد دوار در گِرد سرش

چونکه تا این حد نمی‌شد باورش

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد

موسم پیری رسید و خار شد

عاقبت تدبیر خود را کار بست

نقش یک گنجینه در افکار بست

رفت در بازار صندوقی خرید

آشنائی در رهش آمد پدید

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات

این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات

گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود

صندوقی مملو ز سیم و زر بود

راز او افشا شد در سطح شهر

بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر

ای بقربان تو ای بابای من

تو کجائی ای گل زیبای من

خانه ما بی تو تاریک است و سرد

تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد

الغرض با التماس و احترام

شد پذیرائی دگر هر صبح و شام

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود

هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا

خانه بی بابا نباشد باصفا

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود

گنج واهی بوددردِ سینه بود

عاقبت، قالب تهی کرد پیرمرد

رفت و شد آسوده از رفتار سرد

باز کردند بچه‌ها گنجینه را

صندوقی مملو ز درد سینه را

شد نمایان استخوانِ دستِ خر

نامه‌ای رویش بجای سیم و زر

نامه را خواندند چنین بنوشته بود

قصه عمری به آخر گشته بود

دست خر بر آن فلانِ هر کسی

تا نمرده ست مال بخشد بر کسی

زنده بر مال و منالت باش پیر

تا نگردی همچو من خار و اسیر


اعیاد_شعبانیه

ولادت_امام_حسین_ ع

ولادت_ارباب

بی دلم بی بهانه می‌خوانم

غزلی  عامیانه  می‌خوانم

آن قدر از خودم رها شده‌ام

از خودم یک ترانه می‌خوانم

شبِ شعری چنین ندیده کسی

تا سحر عاشقانه می‌خوانم

ماهیِ حوض خانه‌ات هستم

پایِ تو بی کرانه می‌خوانم

نَفَسم در هوایِ تو جاریست

جانِ تو هر کجا نمی‌خوانم

خواندنم  پایِ  تو  فقط  زیباست

خواندنم با تو خط به خط زیباست

با دَمِ تو کسی که دَمپَر شد

با  دَمِ  تو  مسیح  پَرور شد

کوچه پس کوچه‌ی بهشتِ خدا

با گُلِ خنده‌ات معطر شد

فطرس از برکتِ قدومت بود

صاحبِ بال و پَر نَه شهپر شد

از همان ابتدایِ آمدنت

کشتی عشق تو شناور شد

شدی از هر نظر رسولِ خدا

شیره‌ی جانت از پیمبر شد

معنیِ فجر و اِنَمّا هستی

خامسِ آل مصطفی هستی

ای  قبولیِ  طاعتِ  همگان

مُهر پیوسته -لطف بی پایان

رحمت واسعه ؛ فضیلت جود

ای سراج المنیر ؛ کهف امان

آیه‌ی عصمت و صحیفه‌ی نور

ای جهاد و عقیده و ایمان

آمدی و زمین شد آرزویِ

آسمان ؛ روزِ سوم شعبان

می‌نویسم "حسین" آقا جان

می‌نشیند کنارِ نامت "جان"

به‌ اَبی  انت  سیدالشهدا

روزی‌ام کن دوباره کرببلا


*بداهه گروهی از شاعران در هجو ترامپ:*

خاک همه عالم به سرت کله قناری

با لیست عجیب تروریستی که تو داری

تو حاصل هم فکری شیطان رجیمی

تو مایه ننگ بشری! اِند ِ حماری

ثبت است رکورد خریَت داخل گینس

از بس که به اسحاق[رابین نتانیاهو] دهی گُرده سواری

یک ورزش محبوب شده بین جوانان

تا کشف شده رشته ی دونالد سواری

آنقدر چموشی تو و جفتک بپرانی

حتی نتوان بست تو را خوب به گاری

چون سگ شده ای هی بپری پاچه بگیری

دکتر به تو باید بزند واکسنِ هاری

باید بنشانند تو را بر سر آتش

باید بشوی خنگ ترین خوکِ سوخاری

تهدید تو چون بادکنک حرف تو باد است

از بس که شدی باد، خود پمپ فشاری

فریاد نزن راحت و آرام شات آپ کن!

تا روی دهانت نزدم چسب نواری

پیچیده چنان بوی تو هر جا که گمانم

سردار تو را کرد توی لوله بخاری

جولان تو در عرصه سیمرغ خطا بود

بی شک که تو در بی خردی لنگه نداری

طوفان شود و ریشه ات از بیخ در آرد

وقتی بنشینی و فقط باد بکاری

بداهه سرایان:

امین شفیعی، مهدی امام‌رضایی

احد ارسالی

محمد سلامی، محمود حسنی مقدس

طاهره ابراهیم زاده

زاهده شاد

طنزیمtanzym_ir


دل گشته اسیر رخ  زیبای ابوالفضل

دل برده ز عالم دل دریای ابوالفضل

آن خالق یکتای جهان کرده قیامت

در خلعت آن قامت رعنای ابوالفضل

یک لحظه نظر بر رخ یوسف ننماید

هر کس بنشیند به تماشای ابوالفضل

زان لحظه که آب ازکف دستش به زمین ریخت

دلهای جهان شد همه شیدای ابوالفضل

موسای نبی با همه اعجاز و کمالات

دل بسته به عشق ید بیضای ابوالفضل

تا آخر این عالم و تا روز قیامت

افشا شدنی نیست معمای ابوالفضل


َنای ِ  کُلّ ِ دنیا را؛ ابــوفاضل اساس‌است

خـُـدا؛ در خـَلق ِ او، بسیـار  وسواس‌است

خدا می‌داند ‌عالم؛ طُرّه‌ای ‌از زُلف ِ اوست

چون‌ که او فهمیده و - گوهر شناس‌است

شکاف بر کعبه اُفتاد و، امیرالمومنین آمد

دلِ‌مولا خون‌می‌رفت؛ به‌دنیا، ماهِ‌دین آمد

عَلَم بر دوش ِدل‌هایِ - همه اهلِ یقین آمد

نماد ِ آیه‌یِ؛ "مِن‌شرّ‌ِ وسواسِ‌-خنّاس"‌است

آمده دنیا؛ ابو الاحساس - همه دف بزنید

حضرت ِ ماه رسید - شور ِ مضاعف بزنید

ساقی‌ کربُ‌بلا آمده‌است - همه کف بزنید

آمـده؛ بابُ‌ الحـوائج - مـاه ِ احساس‌است

آدمـی‌ را می‌کـُـشَد؛ یــاد ِ غــَم و آزرم ِ او

عشق؛ سَر خَم ‌می‌کـُنَد، از حیا و شرم ِ او

از نگاه ِ چشم‌هـای ِ - مهــربان و گــَرم ِ او

آسمان - لبــریز از؛ عطـر ِ گــُل ِ یاس‌است

آمده قُرص‌ِقمر - یوسف به‌خود دیگر مَناز

دلنشین‌است یار ِما، هم ‌دلبراست‌و دلنواز

یکه‌تاز ِ دشت‌ِجانبازی‌است‌او، شُد سرفراز

پهلـوانی‌ آمــده‌است؛ دنیای ِ اخلاص‌است

روز ِ میـلادش؛ خـُدا غَم ‌داشت - باران زَد

خبر ِ آمدنش؛ حضرت‌ِآدم‌ داشت، باران زَد

نینــوا؛ یک ‌پهلـوان کــَم‌ داشت - باران زَد

خیل ِ دشمن را، ز ِ او؛ ترس و هراس‌است

او رشادت - رادمـَردی؛ از علی دارد نشان

عشق‌در ماه ‌عیان‌است، چه‌حاجت به‌بیان

آسمان‌ها - وَ افلاک - نخواهد خورد تکان

تا ستون ِ عرش‌ حقّ؛ بر دوشِ عبّاس‌است

حسن_جهانچی

۳۱ - فروردین‌ماه - ۱۳۹۷ نود و هفت

     HasanJahanchi


بیچاره‌ایم دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

صد   پاره‌ایم  !!  دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

وقتی که دنیا -  برای ِ  از  من و  ما  بهتران بوده !!

دیگر چه‌کاره‌ایم؟ دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

با این‌همه درد و بلا و رنج و ماتم -  مثل ِ  تکّه‌ای:

سنگ ِ خاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

خمس و  زکات و مالیات؛ بر ما  که واجب نیست !

عین ِ کفّاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

این  گوی و  میدان -  بی‌حریف؛  ژن‌های ِ خوبند !!

ما در کناره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

بالانشینان با ما سر ِ سازش ندارند، این‌که گوئی:

ماها سواره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

امروزی‌اند خود ! در مغزشان امّا - ما  عدّه‌ای ِ از:

قوم ِ  هزاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

در بند ِ زوریم‌ و زر و تزویر - زیرا که‌ خود حبس ِ :

نفس ِ امّاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

خوردند و  یند - بُردند و  کُشتند .  هم‌چنان:

ما در نظّاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

کور و لال و کر -  فرمانبَر و  پَر پَر -  نسلی  پُر از:

وهم‌و اِنگاره‌ایم، دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

در خیر و  شرّ ِ خویشتن  ماندیم، در بند ِ فال و -

یک‌استخاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

بیگانه با انسانیت، یا مرغ‌و مور یم - یا مثلِ یک:

عقربِ‌جرّاره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

گاهی پُراز شراره‌ایم، فوّاره‌ایم - لالیم‌و گاهی‌هم:

اوج ِ  نقّاره‌ایم !  دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

دست‌ها مان  بسته‌است - امّا،  قبول کُنید دشتی:

پُر از پتیاره‌ایم - دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

اندیشه‌ها مان - بسته  بود؟  نگو؛ که  بی تیغ‌ایم -

بی قدّاره‌ایم !!  دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است؟

چاره - تیغ و خونریزی  که نیست،  ما از قبیله‌ای:

بی ‌استعاره‌ایم - دست‌و ‌زبان‌و پایمان بسته‌است

تا خود  به نادانی زنیم -  درگیر ِ  بیداد و جور و -

جفا همواره‌ایم - دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

تا بی‌دلیل؛ تابع ِ ظلم و ستم گردیم - ما  هم‌چُنان

ذلّه و  آواره‌ایم ! دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است

درک می‌کنند  آیا؛  مانند ِ  آن‌ها  هم  -  ما ساکن ِ -

همین سیّاره‌ایم؟ دست‌و زبان‌و پایمان بسته‌است !!

حسن_جهانچی

۲۰ فروردین‌ماه - ۹۸

HasanJahanchi


مدح حضرت عباس

قلم در صفحه وصف یاس بنویس

شب عید است از عبّاس بنویس

رقم زن وصف یار نازنین را

گل نورسته ی امّ البنین را

قلم بنویس ماه انجم است این

ولایت را حسین دوّم است این

قلم بنویس با میلاد خورشید

رخ ماه بنی هاشم درخشید

قلم بنویس خیر النّاس آمد

گل امّ البنین عبّاس آمد

برای یار حقّ یار آفریدند

ابوالفضل علمدار آفریدند

مدینه بار دیگر گشته گلشن

امیرالمؤمنین چشم تو روشن

خداوند تعالی گوهرت داد

تعالی الله حسین دیگرت داد

که مِهر و مه به یک دیدار دیده؟

دو یوسف بر سر بازار دیده

به خورشید ولایت ماه دادند

به ثارالله، ثارالله دادند

زآغوش پدر، دامان مادر

دلش پر می زند سوی برادر

برادر گشته محو چشم مستش

پدر گل بوسه بنهاده به دستش

قمر پیش رخ آن ماه پاره

قمر نبود بود کم از ستاره

علی با فاطمه زآن گشت همسر

که آرد مثل عبّاس دلاور

در او می دید کو هستِ حسین است

به خود می گفت این دستِ حسین است

به چشم خویش دید آقائی اش را

علم بگرفتن و سقّائی اش را

به خود می گفت شیر از شیر باید

به دست این پسر شمشیر باید

ادب از دامن امّ البنینش

شجاعت از امیرالمؤمنینش

دل مادر به نورش منجلی بود

نگاهش بر حسین بن علی بود

زبس آن فاطمی خو را ادب بود

کلامی با حسینش زیر لب بود

به او می گفت عبّاسم فدایت

گل زهرا گل یاسم فدایت

پسر آورده ام یار تو باشد

تن تنها علمدار تو باشد

مهی آوردم ای شمس ولایت

که دورت گردد و گردد فدایت

لب جان بخش خود را باز کرده

به گهواره سخن آغاز کرده

که من یار وفادار حسینم

علمدارم علمدار حسینم

الهی اوست عشقم، اوست دردم

پر و بالم بده دورش بگردم

سلام ای یوسف مصر ولایت

سرم، چشمم، تنم، دستم، فدایت

غلام نجل زهرای بتولم

قبولم کن، قبولم، کن قبولم

تو را عبدو سپاهت را امیرم

اگر چه طفل شیرم طفل شیرم

مرا شیر شجاعت داد مادر

وجودم را حسینی زاد مادر

منم شعله غم تو پنج و تابم

منم تشنه تویی دریای آبم

مرا بر تو فدایی خوانده مادر

مرا دور سرت گردانده مادر

به شیری تشنه ی جام بلایم

بود دل در هوای کربلایم

وجودم از ولادت همدم توست

دو چشمم عاشق تیر غم توست

الا ای شیر زاد شیر داور

حسین دوّم زهرا و حیدر

کثیر السّجده ای و اشجع النّاس

تو عبّاسی تو عبّاسی تو عبّاس

تو جندالله اکبر را امیری

تو در شب عابد و در روز شیری

علمداری، سقّایت، پاسداری

ادب، ایمان، شجاعت، بردباری

مروّت، عشق آقائی ست از تو

علمداری و سقّائی ست از تو

تو ماه دامن امّ البنینی

تو فرزند امیرالمؤمنینی

تو پرچمدار احباب الحسینی

تو جان زینبی باب الحسینی

تویی دستی ولی دست خدایی

زپا افتاده پا بست خدایی

تو ذبح عید قربان حسینی

تو پاره پاره قرآنن حسینی

ولایت بوسه بر دست تو داده

محبّت بر روی پایت فتاده

عرب دیوانه ی ماه جمالت

ادب یک لاله از باغ کمالت

نیایش عاشق و دلداده توست

نماز شب گُل سجّاده ی توست

شفاعت سجده بر خاک تو آرد

شجاعت انس با تیغ تو دارد

چراغ آسمان گلدسته هایت

وفا خشتی زایوان طلایت

جوان مردی غلام آستانت

تمام کربلا در داستانت

تو رفتی پای در دریا نهادی

مروّت را، ادب را، درس دادی

به دریا قصّه ی تاب تبت ماند

به قلب آب هم داغ لبت ماند

تو در آیینه ی دریا، چه دیدی

که آتش در دل آب آفریدی

سرشک از دیده در دریا فشاندی

دو دریا را به یک دریا نشاندی

نخورده آب، چشمت بود بر آب

گمانم عکس اصغر بود در آب

جهاد و جنگ تو با نفسِ سرکش

شراری گشت و دریا را زد آتش

فدای همت و ایثار و صبرت

که گردد آب دریا دو قبرت

نه تنها اشگ میثم» تشنه ی توست

تو دریایی و عالم تشنه ی توست

استاد غلامرضا سازگار


به بهانه تروریست اعلام کردن سپاه

از سوی ت بازان بی خرد آمریکا

همه جان و وجود من فدای شیر مردان است

نباشد قابل اینان برای شیر مردان است

سپاه پاسداران است حفیظ و حافظ ایران

لباس غیرت و همت ردای شیر مردان است

بنازم قد و قامت را که تک تک استوارانند

شهادت در ره جانان هوای شیر مردان است

فدایی شما هستیم ای مردان با غیرت

که میدانم رفاه جویی عزای شیر مردان است

خدا پشت و پناه تان؛دعای امتی با تو

که خدمت بهراین مردم ندای شیر مردان است

"غریب" و آشنا امروز در خط و خطوط تان

که دل های همه عشاق جای شیر مردان است

(مرگ بر آمریکا و اسرائیل -

ما همه پاسدار انقلابیم)

۹۸/۱/۲۱ "پورعیسی "


ولادت باب الحوائج آقا قمر بنی هاشم آقا ابالفضل العباس( ع)

و روز جانباز بر همه جانبازان سرافراز مبارکباد

به نام نامی شاه جهان ابوفاضل

به نام ماه زمین و زمان ابوفاضل

به نام اسوه نام اوران ابوفاضل

به غیرت و شرف عشقمان ابوفاضل

بگو یکسیت فقط پهلوان ابوفاضل

ذخیره است برای حسین، ذُخر حسین

کلام شاه برایش تمامْ، نصب العین

قرینهء خود مولاست ابن ذوالقرنین

غضب نکرده ببین سجده میکند صفین

به پای جرأت شیر جوان ابوفاضل

اُبُهتی ست در این یل که در قیامت نیست

شهامتی که در او هست در شهامت نیست

قیامتی ست قیامش،شبیه قامت نیست!

پرِ ملک به بهای پرِ علامت نیست

علم کشیم و جلو دارمان ابوفاضل

اگر که باد بیفتد به گیسویش غوغاست

هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست

عزیز ام بنین و سلاله ی زهراست

ادب کنید علمدار سیدالشهداست

عزیز قلب همه خاندان ابوفاضل

هوای عشق قمر مثل گرد باد طبس

به سینه ام شده جا بی هوا شبیه نفس

از او جدا نشوم من ولو به قدر عدس

به روی برگ درختان یکی علی و سپس

نوشته است یکی در میان ابوفاضل

به روی کعبه چه پر بار خطبه میخواند

چقدر خوب و هدفدار خطبه میخواند

حلال زاده علی وار خطبه میخواند

شبیه حیدر کرار خطبه میخواند

حسین عینِ علی و لسان ابوفاضل

ندیده اند کسی را شبیه او شاکر

و رعد و برق نگاهش پدیده ای نادر

نبرد اوست تجلی ذکر یا قادر

اگرچه از دم تیغش گذشته صد کافر

نکرده حمله به یک ناتوان ابوفاضل

همان خدا که عصا را به دست موسی داد

همان که قدرت احیا گری به عیسی داد

هرانچه داد برای رضای زهرا داد

تمام قدرت خود را خدا به سقا داد

خداست خالق و روزی رسان ابوفاضل

طلوع ماه فدای غروب خاموشش

بهشت نازِ علی اصغر است اغوشش

به سمت علقمه میرفت و مشک بر دوشش

صدای زینب کبری رسید بر گوشش

که گفت ای به فدای تو جان ابوفاضل

چه خوش نشسته ردیفم از اول مطلع

فدای نام ابوفاضلم که از منبع

ببارد عشق بر این سینه های لم یزرع

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مصرع

که بی نشان منم و لامکان ابوفاضل


مدح حضرت عباس علیه السلام

آسمان جلوه ای اگر دارد

از نماز شب قمر دارد

شب میلاد تو همه دیدند

نخل ام البنین ثمر دارد

آمدی و حسین قادر نیست

از نگاه تو چشم بر دارد

کوری چشم ابتران حسود

چقدر فاطمه پسر دارد

ای رشید علی نظر نخوری

شهر چشمان خیره سر دارد

باب حاجات ، کعبه ی خیرات

بر تو و قدو قامتت صلوات

ای نسیم پر از بهار علی

ماه در گردش مدار علی

چقدر مشکل است تشخیصت

تا که تو می رسی کنار علی

با تو یک رنگ دیگری دارد

شجره نامه ی تبار علی

دومین حیدر ابوطالب

صاحب غیرت و وقار علی

به شما میرسد ذخیره ی طف

همه ی ارث ذوالفقار علی

ای علمدار و سر پناه حسین

حضرت حمزه ی سپاه حسین

کاشف الکربی و تمنا من

دستهای همیشه بالا من

تو بر این خاکها بکش دستی

اگر این خاک زر نشد با من

سر سال است مرد مسکینم

مکش از دست خالیم دامن

چقدر فاصله است ای دریا

از مقام ظهور تو تا من

تو بزرگ قبیله ی آبی

تو غدیری ، فراتی اما من

خشکسالم ، کویر بی آبم

روزگاری است تشنه میخوابم

کمرت جایگاه شمشیر است

لب تو جایگاه تکبیر است

سر ما را بزن همین امروز

صبح فردا برای ما دیر است

هیچ کس روبه روت نیست مگر

آن کسی که ز جان خود سیر است

سیزده ساله حیدری کردی

پسر شیر بیشه هم شیر است

گیرم افتاده است روی زمین

دست تو باز هم علمگیر است

پسر شاه لافتی عباس

ای جوانی مرتضی عباس

از نگاه کبوتری وارم

به مقام تو غبطه میبارم

سر من را اگر بگیری باز

به دو ابروی تو بدهکارم

ارمنی هم اگر حساب کنی

دست از تو بر نمیدارم

بده آن مشک پاره ی خود را

تا برای خودم نگهدارم

بی سبب نیست گریه ی چشمم

حسرت صبح علقمه دارم

با تمامی شور و احساسم

آرزومند کف العباسم

زلف ما را ز مشک وا نکیند

لب ما را از آن جدا نکنید

پای ما را به جان خالی مشک

در حریم فرات وا نکنید

دست بر زیرتان نمی آرد

آبها اینقدر دعا نکنید

تیرها روی این تن زخمی

خودتان را به زور جا نکنید

تازه طفل رباب خوابیده

جان آقا سر و صدا نکنید

تا که از مشک پاره آب چکید

رنگ از چهره ی رباب پرید

شاعر:

علی اکبر لطیفیان


امام_سجاد

مدح_امام_سجاد

به دنیا آمدى تا مطلبى دیگر بیاموزم

من از رفتار تو الله را اکبر بیاموزم

کلاس درس شد سجاده ات،من روز میلادت

نشستم تا جهان را پاى این منبر بیاموزم

بریزم دور این ناعلم هارا و منِ خود را

بدون واسطه از ساقى کوثر بیاموزم

سر شب در تَعَلُّم سر به مهر کربلا بگذار

سحر بردار سر از سجده تا از سر بیاموزم

دعا در حق دشمن کردن و با دوست سر کردن

مرام شیعه را در سطح بالاتر بیاموزم

زبان تائبین وخائفین را پانزده گانه

به هنگام دعا از چهارمین حیدر بیاموزم

طریق روضه خواندن را ز تو آموختم،اما؛

طریق نوکرى را باید از قنبر بیاموزم

دعا را از ابوحمزه،مکارم را از اخلاقت

تجافى جهان را از همین منظر بیاموزم

هر آن چیزى که میبینم دلیلش کربلا باشد

اگر چیزى می آموزم به چشم تر بیاموزم

فرات مست را از چشم،تل را از سر شانه

ته گودال را از گودى حنجر بیاموزم

و مصداق شنیدن کى بود مانند دیدن را

بخوانم زندگی ات را،مگر بهتر بیاموزم

اگر دیدم گلوى غنچه اى رد میشود از تیغ

شبیه تو گریز بر على اصغر بیاموزم

شاعر:

مهدی_رحیمی

اشعار ناب آئینے

shere_aeini


http://uupload.ir/files/7h8m_%D8%B4%D8%A8_%D9%88_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87.jpg

شب و ستاره و حسرت و یاد خنده ی ماهت

و چشم خسته ی من که دوباره مانده به راهت !

من و نوازش قلبی،که ذرّه ذرّه شکسته

همان که بوده همیشه اسیر مهر تباهت؛

کنار دغدغه هایی ز خاطرات گذشته ،

طلوع غربت دل در، غروب چشم سیاهت!

کشیده شیره ی جان را سکوت وحشی قلبی

که خسته خورده زمین در هجوم برق نگاهت

چه غمگنانه کشیدم عذاب رفتن جان را

دمی که رفتی و گفتی: خداست پشت و پناهت!

چگونه بی تو نمیرم چگونه بعد تو باشم؟

خدا کند بتوانم که بگذرم ز گناهت.

T.k

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)


قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها

آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت

در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود

مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست.بوی توست

انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود

شاید کنار بستر بیتابم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای

هرچند سالهاست که می دانم آمدی.

T.k‌

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)



http://uupload.ir/files/707s_%D8%A7%DB%8C_%DA%A9%D9%87.jpg

ای که می‌پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده‌ای درمان کنی

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را، بر تشنه‌تر

عشق یعنی دشت گل‌کاری‌شده

در کویری چشمه‌ای

Hasan HB


توی دریا نهنگ هم داریم

در توالت؛ شلنگ هم داریم

در خیابان؛ شکارچی بسیار

آن طرف تر پلنگ هم داریم!!

غیرِ دودِ زباله و خودرو

دود قلیان و بنگ هم داریم

تا بخواهید بین مسؤولان

حرف های قشنگ هم داریم

ما به غیر از پلیس های زرنگ

های زرنگ هم داریم

تازه بهرِ فریبِ آدم ها

هست گنجشک و رنگ هم داریم

کارگر هست بی شمار این جا

بهر ایشان کلنگ هم داریم

غیرِ شلوار و مانتو و تیشرت

تازگی کفشِ تنگ هم داریم

کله ی داغ هرکجا هست و

بهرِ آن کله؛ سنگ هم داریم

حرف های جفنگِ خیلی خوب

حرفِ خوبِ جفنگ هم داریم….

امیرحسین خوشحال

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir

 


حضرت_علی_اکبر

مدح_حضرت_علی_اکبر

از پیمبر یا خدا درباره ی حیدر بپرس

یعنی از گوهرشناسان قیمت گوهر بپرس

معنی مرد خدارا نیمه شب از نخل ها

معنی شیر خدا را روز از لشکر بپرس

هیچ دیواری نمی شد مانع راه علی

از شکاف کعبه و دروازه ی خیبر بپرس

نه !فرار ازجنگ هرگز درمرام شیر نیست

قصه را از بدر یا احزاب یا خیبر بپرس

در دل تاریخ آوایسلونی»زنده است

مشکلات سخت را از صاحب منبر بپرس

گاه برترمی شودیک نوکر ازصد پادشاه

این تناقض علتی دارد که از قنبر بپرس

درجهنم با علی یا در بهشت بی علی؟

شوق آتش را از ابراهیم پیغمبر بپرس

جمع خواهد شد محمد با علی در یک بدن؟

ما نمی فهمیم این را از علی اکبر بپرس

شاعر:

مجتبی_خرسندی

کانال اشعار ناب آئینے

shere_aeini


ای که می‌پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده‌ای درمان کنی

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را، بر تشنه‌تر

عشق یعنی دشت گل‌کاری‌شده

در کویری چشمه‌ای

Hasan HB


در کوره راه زندگی ، آغاز را گُم کرده ام

در های و هوی این زمان ، آواز را گُم کرده ام

مرداب سان شد زندگی ، پوسیدگی ، پوسیدگی

از بس که ماندم در قفس ، پرواز را گُم کرده ام

در این جهان یک همنفس ، پیدا نشد جز خار و خس

درسینه دارم رازها ، همراز را گُم کرده ام

ناساز شد هر ساز من ، بیگانه شد دمساز من

سوزم کجا ، سازم کجا ، دمساز را گُم کرده ام

سنگ صبوری داشتم ، با او سرودی داشتم

آن نغمه ساز زندگی پرداز را گُم کرده ام

در دل هزاران گفتنی ، دارم ز بیداد زمان

از بی زبانی قدرت ابراز را گُم کرده ام

نازم بکش ، نازم بکش ، کز زندگانی خسته ام

در عمر بی فرجام خود ، اعجاز را گُم کرده ام

‌T.k

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)


سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

یل ایران زدشمن هراسان نشود

یک نظردور زآرمان شهیدان نشود

آنکه بنیادنهاد این دژمستحکم را

اومیخواست وطن لقمه دیوان نشود

دشمن امت اسلام بداندکه سپاه

غافل ازتوطئه وفتنه پنهان نشود

چونکه بیداربصیرنددلیران سپاه

سلطه گر باطمعی واردایران نشود

این سپاهی که بسی مالک اشتردارد

هرکدام کمترازرستم دستان نشود

چونکه محبوب دل رنج کشانست سپاه

سعی دارندسپاه اسوه دوران نشود

او بودیاورملت به هرخوف وخطر

در بلاوخطراوخسته ونالان نشود

مردم منطقه ازنقش سپاه دلشادند

تا سپاه هست یقین منطقه ویران نشود

همه درخوف وهراسندزتدبیر سپاه

تا سپاه هست کسی واردمیدان نشود

حال درمانده شده خصم زترفندسپاه

در هراس است سپاه واردجولان نشود

غاصب خاک فلسطین پی تفرقه است

تا دگرباریهود بی سروسامان نشود

حامی امت اسلام کنون رهبرماست

بهترازرهبر ما کسی نگهبان نشود

خوب دانندسپاه ناجی مظلومان است

تا نباشدسپاه ظلم پریشان نشود

گر تهاجم‌ شده امروزبه نیروی سپاه

تاسپاهی سبب مجدمسلمان نشود

گر یدواحده باشدمسلمان امروز

نوبت توطئه ونقشه شیطان نشود

‌[کمیل]


روی قبرم بنویسید به یک خط درشت…

حسرت دیدن دلدار مراآخر کشت…

بنویسید کسی گریه برایم نکند…

چون که خوردم زهمه خنجرآلوده زپشت…

بنویسید کسی گل نگذارد اینجا…

جزگلم هیچ گلی بوی ندارد اینجا…

شمع آرید که باسوختنش بر قبرم…

خودبسوزد وزدل اشک ببارد اینجا…

بنویسید دراین قبرکسی رفته بخواب…

که شده آرزوهایش همگی نقش برآب…

درپی یار روان بود ولیکن افسوس…

یاراو بود خیالی فقط ازجنس سراب…

بنویسید توقف نکند هیچ کسی…

نشود هیچ کسی مدعی همنفسی…

زنده بودم به خدا هرچه کشیدم فریاد…

نه کسی بود دراین شهرنه فریاد رسی

بنویسید فقط روی مزارم ای داد…

خانه ی غصه شود تابه قیامت آباد…

بیاد مددجوی آسایشگاه

روحش شاد

T.k

همیاران آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان-رشت (خیریه)

 


خیزشی بود روزگاری بس سیاه.

مردمانی  جمله افتاده به راه

رهبر پیری که در خط حسین.

روح حق بود و ز گار خمین

تا جلو داری نمود انقلاب. .

وحدتی شد آن زمان در شیخ و شاب

صد هزاران تن به خاک و خون شده.

کاخ استبداد سرنگون شده

ظلمت شب رفت و پس صبحی دمید

انقلاب ماسر انجامی رسید

گوشه گوشه  کینه ها شد آشکار

پاوه و سردشت و گنبد هر کنار

خونها ریختند و از این سرزمین

مثل افعی بهر این امت کمین

گر نبودند پاسدران وطن

می رسید بر نقشه هایش اهرمن

چون ابالفضل رشید و با وفا

جان و سر دادند و بعضی دست و پا

اینچنان فرمود امام هوشیار

کاش من هم بوده ام یک پاسدار

سالهاست دشمن شده حسرت به دل

دست درازی ها کند این آب وگل

کیدشان همچو حبابی روی آب

خانه شان چون عنکبوتی شد خراب

این زمان یک امتهان دیگر است

رهبری با بصیرت بر سر است

او نترس ، و پاکباز. همچون علی است

شیر این بیشه همان سیدعلی است

سالها تحریم و تهدید و فشار

سرفرازیم جملکی یک پاسدار

نامتان بر قله این سرزمین

سرفراز است تا قیامت بالیقین

ای (صفا) با شعر خویش برگو به دوست

امنیت در سرزمین بیشک از اوست

شاعر حاج قاسم جناتیان قادیکلایی

[اشعار ناب آئینے]

در پاسخ به یاوه گویی های ترامپ

shere_aeini


این شنیدم پدر به فرزندش

در شب عید داد آموزش

امشب آماده باش باش پسر

حمله ور می شوند چند ارتش

لشکری طالبان آجیلند

لشکری قاتل چلو و خورش

ظرف پر پرتقال خونی را

سر بُرند این گروهک داعش

جامه ی موز و سیب را بِدرند

میهمانان چاق چاقوکش!

اختلاط حماسه ها فرداست

رستم و پرسئوس و گیل گَمش

هر سه یکباره متفق شده اند

یورش آرند راس ساعت شش

گر بپرسد شش قدیم و جدید

بهر این پرسشش بزن بکُشش!

راهکار تو چیست ای پسرم

تا که پایان پذیرد این چالش

گفت فرزند با پدر که پدر

سر خود را گذار بر بالش

تا ز رویا رها شوی و دگر

نکنی هی خیال، پردازش

ما که در جیب های خالی مان

گرم پشتک زدن شده ست شپش

با چلو اختلافمان بسیار

با خورش اختلافمان فاحش

گشته ام خانه را و پسته که هیچ

نیست حتی ۲ تا نخود کشمش

میزبانیم و در پذیرایی

میز داریم و اندکی خوش و بش

فقر هم گر ببیند این اوضاع

چانه اش تا زمین بیاید کِش

این شنیدم پدر به فرزندش

در شب عید داد آموزش

امشب آماده باش باش پسر

حمله ور می شوند چند ارتش

لشکری طالبان آجیلند

لشکری قاتل چلو و خورش

ظرف پر پرتقال خونی را

سر بُرند این گروهک داعش

جامه ی موز و سیب را بِدرند

میهمانان چاق چاقوکش!

اختلاط حماسه ها فرداست

رستم و پرسئوس و گیل گَمش

هر سه یکباره متفق شده اند

یورش آرند راس ساعت شش

گر بپرسد شش قدیم و جدید

بهر این پرسشش بزن بکُشش!

راهکار تو چیست ای پسرم

تا که پایان پذیرد این چالش

گفت فرزند با پدر که پدر

سر خود را گذار بر بالش

تا ز رویا رها شوی و دگر

نکنی هی خیال، پردازش

ما که در جیب های خالی مان

گرم پشتک زدن شده ست شپش

با چلو اختلافمان بسیار

با خورش اختلافمان فاحش

گشته ام خانه را و پسته که هیچ

نیست حتی ۲ تا نخود کشمش

میزبانیم و در پذیرایی

میز داریم و اندکی خوش و بش

فقر هم گر ببیند این اوضاع

چانه اش تا زمین بیاید کِش

طنز باید فقط بخنداند

نقد و اصلاح را ولی ولِلِش.

محمدرضا درخشان

وطنزپایگاه شعر و ترانه طنز

vatanz_ir


به جهان سرور نوجوانان علی اکبرست

در خُلق و جمال شبیه پیغمبرست

رزمنده شیر دل و دلیر چو عباس حیدرست

نو گل فاطمه و پور حسین دلاورست

قامت رشیدش یادآور عباس  اطهرست

روی چو ماهش چهره پیغمبرست

اوست دارای صفات نبی خاتم پیامبران

بهتر ست بگویم او پیمبری دیگرست

به روز  ولادتش همه جا گلستان شد

منور گشت  زمین و آسمان

به قدوم گلی که فرزندپور حیدرست

میلاد با سعادت

حضرت علی اکبر( ع) مبارک باد

حیدری_اوره

ArBaoGif


*سلبریتیون*

ای که از هر کجا خبر داری

تو بمیری چه توی سر داری؟

مثل تو عقل کل کجا باشد

که به هر منظری نظر داری

می پری توی ماجرا فورا

نکند جای پا فنر داری

خیری از تو نمی رسد به کسی

گرچه تصویری از بشر داری

در جواب دو انتقاد خفیف

شانزده خنجر و سپر داری

ادعا می کنی که اهل دلی؟

با همین قر که در کمر داری؟

وقت خدمت بگو کجا هستی

دِ‍‍‍‍ بگو دِ اگر جگر داری

چند میگیری ای عزیزم تا

از اِفاضه تو دست بر داری

جان من کج نشین وراست بگو

‌سطح تحصیل معتبر داری؟

غیر گیر سه پیچ دادن تو

هنر دیگری مگر داری؟؟

قصد رفتن به غرب و امریکا

تو به شکل عنر عنر داری

توکه دائم در آن ور آبی

توکه هی عقده ی سفر داری

توکه ساحل شناس قهاری

توکه دریایی ازهنر داری

رسم انسانیت نمیفهمی

کمکی غیر دردسر داری؟

مثل سوریه و عراق تو هم

غیرت وهمت اینقدَر داری؟

میبُری عکس یک بسیجی را؟

به گمانت هنر منر داری

دستها را کمی بزن بالا

تو که اینقدر شور و شر داری

نکته ای با تو گویم و بروم

بشْنو گر عقل، مختصر داری

حرف حق در سرت فرو نرود

تا زمانیکه گوش کر داری!

بداهه سرایان:

عالیه رجبی،صامره حبیبی

زهرا صفری،زاهده شاد

 مینا گودرزی

طنزیمtanzym_ir


میلاد گل سرسبد شاه جهان است

خاک قدمش تاج سر اهل جنان است

شیرینی نام علیّ اکبر لیلا

نقل دهن مجلس شیرین دهنان است

ای لیلی لیلای حرم، خوش قد و بالا

نام تو شروعی ست که آغاز اذان است

گفتیم که میلاد علی روز پدر بود

گفتند که میلاد تو هم روز جوان است

هم حیدر کراری و هم احمد مختار

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

خجسته میلادبا سعادت

سرور باغ

آینه محمدی

شاهزاده حضرت علی اکبر(ع)

وروز جوان برتمامی عاشقان

آن حضرت مبارکباد


عذاب و  محنت ِ  دنیا؛  چه یک‌ریز  و درهم بود

برای ِ  تو   نمی‌دانم  -  برای ِ  من  که  مُبهم بود

چه زود؛ موی ِ  سر ِ آدم - شُده  رنگ ِ سپید ِ گچ

ز ِ بس؛ داغ‌و غم‌و غُصّه - همش همزاد ِ آدم بود

نه زجر می‌دادمان با رنج، به‌یک‌باره جان‌می‌بُرد

غم و  اندوه ِ  این دنیا؛ چه پیوسته -  نم‌نم بود

اگر دنیا؛  پُر از  انسانیت  -  مردانگی  بوده‌‌است

به تعداد ِ  جوانمردان؛  همیشه  نارفیق  هم بود

همیشه حاکمان؛ با عیش‌و نوش‌و بزم سر کردند

بساط ِ  ماتم  و   اندوه ِ  ما؛  دائم  -  فراهم بود

دوای ِ درد ِ داراها ست؛ آش و مرغ و سوپ ِ جو

دوای ِ درد ِ  تنگ‌دستان؛ بُخور و  آب ِ شلغم بود !

شُده "تزویر" و "زر"؛ درمانِ دردِ "زور" گوی ِ دون

و اشک ِ مادران؛ بر  داغ ِ ما -  مانند ِ  مرهم بود !!

به روی ِ  این زمین؛ از ابتدا  خون ِ برادر  ریخت

فراوان - بر سر ِ این خاک؛ برادر کُش، هنوزم بود !

نافِ این‌زمین امروز؛ با کُشتار و غارت شُد بُریده

برایِ محو ِ خلقِ خویش؛ خدا گوئی - مصمّم بود !

چه دنیائی؟ پُر از وحشت - پُر از جنگ‌و قساوت !

دختر ِ معصوم؛ با بمب ِ عروسک‌سان - همدم بود !!

چه‌خوب آدم‌نماهایِ زمین‌را می‌شناخت، فرمود:

همه‌دنیا بسانِ کربلا - هر روز ِ ما؛ مثلِ محرّم بود

زمین جایِ قشنگی نیست - دلیلی بهتر از این‌که:

فلاکت‌می‌رسید، دروازه‌یِ خوشبختی محکم بود !؟

چه دنیائی؟ پُراز گورِ جوان گردید، قبرستانی‌اش !

چه بسیار؛ ب